اقلیم کردستان، میراث پدران، مشیِ پسران
اقلیم کردستان، میراث پدران، مشیِ پسران
نگاهی به تنشهای سلیمانیه و مدل رهبری بافل طالبانی
محمد علی دستمالی؛ عضو گروه یک و پژوهشگر مهمان ممتاز در گروه مطالعات جامعه و سیاست خارجی ترکیه
شهر زیبای سلیمانیه در اقلیم کردستان عراق، باز هم یک دوران شگرف و پرتنش را پشت سر گذاشت. تنش و اختلاف بین بافل طالبانی رهبر حزب «اتحادیهی میهنی کردستان» (PUK) و پسرعموی ناتنی او لاهور شیخ جنگی از جدل لفظی و تهدید به محاکمه و تبعید فراتر رفت و کار به نبرد پهپاد و تانک و نیروهای کماندویی کشید.
طالبانی اعلام کرد که بر اساس اخبار محرمانهای که دریافت کرده، لاهور در حال طراحی یک کودتا است و در نتیجه لازم میداند او را دستگیر کند. واژهی کودتا، دهان به دهان چرخید و نیروهای ویژه به حرکت درآمدند.
از لندن تا سلیمانیه
لاهور بر روی پشت بام و در تاریکی شب، در یک فایل ویدیویی، با لحنی حماسی از روحیهی بالای خود و همراهانش صحبت کرد و بافل را رهبری قلدر و فاقد مشروعیت سیاسی دانست. اما کماندوهای تحت امر بافل، تنها پس از چند ساعت، توانستند به راحتی وارد هتل لاله زار محل اقامت لاهور شده و او و برادرش را دستگیر کنند. این در حالی بود که این دو پسرعمو، از تایمزِ لندن تا سرچنارِ سلیمانیه، مسیری دور و دراز را پیمموده و قبلا دوستان بسیار صمیمی بودند و سالیان سال در لندنِ مه آلود، کنار هم بزرگ شدند. لاهور در لندن در کار تجارت و رستوران داری بود و صرفا به خاطر گل روی پسرعمو به اقلیم کردستان عراق بازگشت. آنها چنان با هم صمیمی بودند که پس از مرگ مام جلال طالبانی، با برگزاری یک کنگره، با وجود حضور آن همه سیاستمدار و انقلابی و چهرههای برجسته و قدیمی، همه را کنار زدند و به شکل اشتراکی رهبری حزب را بر عهده گرفتند و قناریها و بلبلهای روی درختان پارک آزادی سلیمانیه، از این همه مهر و درک مشترک و همراهی، تحریر و چه چه میزدند. اما به یک باره ورق برگشت و بافل اعلام کرد که لاهور در یک توطئهی سیاه، به دنبال آن بوده تا او را مسموم کند.
شهنار ابراهیم، خالهی بافل و همسر عبداللطیف رشید رییس جمهور عراق نیز پشت خواهرزاده را گرفت و از این واقعه خبر داد که بر اساس نتایج آزمایشهای پزشکی متعدد، لاهور واقعا به دنبال مسموم کردن بافل و دیگر اعضای خانوادهی طالبانی بوده است! این همان ادعایی بود که قبلا توسط ملابختیار، یار دیرین مام جلال و پدرزنِ سابق بافل نیز مطرح شده و اعلام کرده بود که او را مسموم کردهاند و اگر پزشکان اردنی و آلمانی به دادش نمیرسیدند، از دنیای فانی کوچ میکرد.
با توجه به ساختار سیاسی و اجرایی اقلیم کردستان عراق که هنوز هم دارای یک قوهی قضائیهی مقتدر و مستقل و یک نیروی پلیس واحد و منسجم نیست و دروازههای پارلمان نیز بسته و عملا به موزه تبدیل شده، تکلیف این پروندههای مسمومیت روشن نشد. اما لاهور کنار نهاده شد و موسسات رسانهای او به دست حزب افتاد، بافل رهبر حزب شد و در انتخابات پارلمانی هم پیروزی قابل توجهی به دست آورد، حزب جدیدالتاسیس لاهور تنها صاحب دو کرسی شد، ملابختیار پدرزنِ سابق بافل، موسسات فرهنگی و رسانهای و قدرت سیاسی خود را از دست داد و نهایتا به نقطهی فعلی رسیدیم. یعنی نقطهای که در آن، بافل پایههای قدرت حزبی خود را تحکیم و تثبیت کرده و پسران شیخ جنگی، عملا خنثی و بیاثر شدهاند.
یک دیکتاتور یا فرجامی طبیعی؟
خیلیها در تحلیلها و ارزیابیهای خود، اقدام بافل طالبانی را تقبیح و محکوم کرده و درگیری نظامی خطرناک در سطح شهر را به عنوان نماد و نشانهای از ناامنی و بیثباتی اقلیم کردستان عراق قلمداد کردند. آن هم در شرایطی که مدت کوتاهی از تحرکات خورشید هرکی در اربیل و در قلمروی بارزانی سپری شده است. مدتی قبل از آن هم، محمد حاجی محمود رهبر حزب شیوعی کردستان، با آر.پی.جی منزل برادر تنی خود را هدف گرفت تا او را از دنیای قدرت و سیاست دور کند و فرزند برومند خود را به عنوان نماینده به پارلمان بفرستد!
خورشید از سران عشیرت بزرگ هَرکی، پس از یک قدرت نمایی کوتاه چند ساعته، در برابر دوربین ایستاد و خودش را پیشمرگ و پیرو بارزانی دانست و آب بر آتش ریخته شد. اما لاهور، با تکیه بر جایگاه حزبی و محبوبیت بین بخشی از فرماندهان، نیروهای پیشمرگ و اعضای اتحادیهی میهنی، مقاومت کرد و سرانجام دستگیر شد. البته در این فاصله، یعنی بین دو رویداد خورشید هرکی در اربیل و لاهور شیخ جنگی در سلیمانیه، شاهد رویداد مهم دیگری بودیم. رویدادی مربوط به دستگیری شهسوار عبدالواحد رهبر حزب نسل نو. رهبری که هنوز هم کسی نمیداند چه شد که به یک باره با دنیایی از پول و امکانات و شعار، سر از دنیای سیاست درآورد و توانست نام خود و حزبش را به عنوان یک جریان اپوزیسیون موثر جا بیاندازد. اما حالا او دستگیر شده، اتهامات عجیب و غریبی در موردش مطرح شده و احتمالا حیات حزبی و نقش آفرینی سیاسی او و خواهرش سروه عبدالواحد، به پایان رسیده است.
برگردیم به نقش آفرینی هیجانی و کنش و واکنش تند و سریع بافل طالبانی. آیا او در ساختار اقلیم کردستان عراق، یک دیکتاتور کوچک، یک رهبر تمامیت خواه و یک عنصر بازی خراب کُن و غیرقابل پیشبینی است؟ آیا بافل، مسیر مسالمت جویانه و طریق دیپلماتیک و آرام پدرش را گم کرده و در مه قدم برمی دارد؟ با توجه به تلاشهای طولانی پدرش یعنی مرحوم مام جلال طالبانی رهبر پیشین حزب اتحادیهی میهنی و رییس جمهور اسبق عراق، آیا بافل تبدیل به کنشگر دردسرسازی شده که برای بزرگان حزب و دیگر فعالان حزبی و سیاسی کردستان عراق، غیرقابل مهار و غیرقابل پیشبینی است؟
به گمانم خیر!
اتفاقا شواهد موجود و استنادها و استدلالهای آتی این یادداشت، میتواند نشان دهد که، بافل بر اساس همان نقشی که برای او تعریف شده و بر اساس همان تربیت سیاسی و حزبی و خانوادگی خاصی که دریافت کرده، وظایف خود را به درستی ایفا کرده و به باور نگارنده، نمرهی رهبری بافل طالبانی تا اینجای کار 20 از 20 است!
بیایید به چند دهه قبل بازگردیم و در یک لانگ شات تاریخی، مسیری را مرور کنیم که جلال طالبانی در آن نشو و نما کرد، مبارز و رهبر حزب شد، به مقام ریاست جمهوری رسید و به یکی از چهرههای مهم تاریخ تحولات سیاسی عراق و کردستان تبدیل شد.
مام جلال طالبانی، دانش آموختهی حقوق دانشگاه بغداد، همچون بسیاری از روشنفکران و مبارزین کُرد عراقی، در آغاز در دستگاه حزبی و تشکیلاتی مرحوم ملا مصطفی بارزانی رهبر حزب دموکرات کردستان بود. اما بعدها، همراه با پدرزنش ابراهیم احمد، رماننویس و چهرهی سیاسی مشهور کُرد، در سال 1975 میلادی «اتحادیهی میهنی کردستان» را تشکیل داد و تا آخر عمر یعنی تا سال 2017 میلادی به مدت 38 سال تمام، رهبر حزب بود. صد البته این فقط راهِ رفته و تجربهی زیستهی مام جلال نیست و سران دیگر احزاب و جنبشهای کُردی نیز از ملا مصطفی بارزانی و پسرانش ادریس و مسعود گرفته تا عبدالله اوجالان رهبر پ.ک.ک، محمد حاجی محمود رهبر حزب شیوعی و سران احزاب اسلامی کُرد، به همین ترتیب عمل کردهاند. در این رویه و سنّت خاورمیانهای و کُردی، وقتی که رهبر و سرکرده، مشعل به دست میگیرد و خیز برمی دارد، قرار نیست در نیمههای راه، آن را به دست رفیق حزبی یا شاگرد و رقیب حزبی دهد و باید تا آخرین نفس، پیش برود.
اشاره به همین یک نکتهی به ظاهر ساده یعنی رهبری 38 سالهی مام جلاال طالبانی و نقش آفرینی پدرزن او ابراهیم احمد، همسرش هیرو ابراهیم، خواهرزنش شهناز ابراهیم و دیگران، میتواند بخشی از سیرورت و سالیان دور و دراز تربیت و رشد بافل و برادرش قباد را نیز روشن کند.
در شرایطی که مام جلال و همسرش هیرو ابراهیم، مداوما در عراق، ایران، سوریه و جاهای دیگر مشغول کار و فعالیت سازمانی و حزبی و مبارزه با بعث صدام بودند، بافل و قباد در لندن و در سایهی پدربزرگ و مادربزرگ پرورش یافتند سلاح پیشمرگی در دست نگرفتند و بعدها پس از نابودی حکومت صدام و تاسیس عراق جدید، همچون دو شاهزاده، به سرزمین مادری بازگشتند. بافل، با دختر ملابختیار از رفقای پدر و از بزرگان حزب ازدواج کرد و قباد نیز با شری کراهام آمریکایی وصلت کرد و در عروسی باشکوه آنان در کاستلوی ایتالیا، دهها تن از سران، مقامات و دیپلماتهای جهان، مهمان مام جلال بودند. این دو برادر، مانند فرزندان بسیاری دیگر از رهبران و سیاستمداران، بدون دانش، تخصص و تجربه، برای ریاست و رهبری و بر صدر نشستن تربیت شدند و همواره در راس حساسترین و مهمترین تصمیمات حزب بودهاند. نه تنها آنان، بلکه فرزندان دیگر فرماندهان و بزرگان حزب مانند پسران کوسرت رسول، دختران فواد معصوم در حزب طالبانی و فرزندان همراهان و معاونین مسعود بارزانی در حزب دموکرات یا پارتی، همواره در چنین فضایی زیستهاند. با این تفاوت که در خاندان بارزانی، افرادی مانند نیچیروان و مسرور، از یک زمینهی تجربی حزبی، تشکیلاتی، نظامی و امنیتی هم برخوردار شدهاند. ولی درست مانند بافل و قباد و دیگران، بدون آن که سلسله مراتب تشکیلاتی و حزبی و انتخاباتی خاصی را طی کنند، به سرعت برق و باد به بالاترین جایگاههای حزبی و سیاسی و اجرایی رسیدهاند. چنین شد که در خاندان طالبانی هم، قباد به راحتی معاون نخست وزیر اقلیم کردستان شد و بافل نیز به عنوان فرماندهی یگانهای کماندویی ضدترور، نام خود را به عنوان یک ورزشکار بدنساز قدرتمند و یک فرماندهی نظامی بر سر زبانها انداخت و این در حالی بود که او در تمام دوران مبارزات کُردی، در میدان نبرد حضور نداشت. اگر لنز گشادهتر و دامنهی نمای لانگ شات ما باز و بازتر شود، در چند دههی گذشته، تقریبا در تمام کشورهای خاورمیانه و صد البته در قفقاز و آسیای میانه و از این سو تا شمال آفریقا، نه تنها در دولتها، بلکه در جنبشهای انقلابی نیز، آش همین آش بوده و کاسه همین کاسه. پدران، قدم در مسیر آزادی و مبارزه میگذارند، بعضا پیروز میشوند، قدرت را به اعضای خانواده و رفقا و فامیل میسپارند و روی در نقاب خاک میکشند اما در طول دوران مبارزه و حتی پس از رسیدن به قدرت، ظاهرا وقت و مجال چندانی ندارند تا با فرزندانشان، علاوه بر «آزادی»، دربارهی «عدالت»، «برابری» و «دموکراسی» نیز صحبت کنند!
شاید اشاره به این پیشینیهی کوتاه، میتواند انرژی بیشتری به باطریهای فانوس شارژی ما بدهد و دوباره به یاد بیاوریم که بافل کانّه بافل، از چنین دالانها و تونلهایی گذر کرده و منصفانه نیست از او انتظار داشته باشیم مانند فرزند رهبر یکی از احزاب هلند، سویس، فنلاند یا نروژ رفتار کند. او بر اساس مشی حزبی و سیاسی پدرش، قطعا به عنوان فرزندی خلف و صالح عمل کرده و اگر به شیوهای دیگر عمل میکرد، قطعا جای تعجب داشت. آیا این فقط مام جلال طالبانی در مقام پدر، ابراهیم احمد در کسوت پدربزرگ، شهنار ابراهیم در مقام خاله و ملابختیار در کسوت پدرزن بودند که در این مسیر، بر شخصیت و حیات سیاسی و تشکیلاتی بافل تاثیر گذاشتند؟ البته که خیر!
برهم صالح سیاستمدار مترقی برآمده از مکتب مام جلال و رییس جمهور اسبق عراق، عادل مراد، کوسرت رسول، فواد معصوم و بسیاری دیگر از چهرههای برجستهی حزب مام جلال نیز، یا با این وضعیت کنار آمدند، یا اعتراض آشکاری به این روند خانوادگی و فامیلی نداشتند و از ترس حرفی نزدند، یا در قبال دریافت امتیازات و رانتهای حزبی و سیاسی، اتفاقا با لبخند و همدلی و همراهی پشت سر بافل ایستادند و از او حمایت کردند. همین؟ خیر! دو گروه دیگر هم نقش به سزایی داشتند: اول، صدها عضو رسمی و کادرهای حزب در سلیمانیه و شهرهای دیگر. دوم، صدها هزار هوادار مام جلال و حزب او که تحت هر شرایطی به بافل رای دادند. حتی زمانی که بافل در میادین شهر و در میتینگهای انتخاباتی، با یک تیشرت چسب بر روی صحنه میرفت و بازوان عضلانی خود را به نمایش میگذاشت و در آخرین لحظات سخنرانی، لگد زیر میکروفون میزد و با خنده و شادی آن را به سوی هواد اران پرتاب میکرد، او باز هم از مردم رای گرفت و همه او را رهبری قابل و باکفایت قلمداد کردند!
پس در یک ارزیابی کلی، احتمالا میتوانیم به چنین فرمولی برسیم؛ مام جلال طالبانی به عنون یکی از رهبران قدیمی جنبشهای سیاسی کردها در خاورمیانه، عمری حول مفاهیم سه گانهی «آزادی، قدرت و هویت» مبارزه کرد و توانست در عراق نوین، جایگاه مهمی برای خود، خانواده، رفقا و حزبش دست و پا کند. اما او، احتمالا یا فرصت نداشت، یا هیچگاه لازم ندید که در کنار آن مفاهیم، به موضوعات دیگری همچون دموکراسی، عدالت و برابری نیز بها بدهد. مام جلال نیز یکی از دهها رهبر خاورمیانه بود که برخلاف آراء و اندیشههای رالز و هابرماس و دیگران، بین «مشروعیت سیاسی» و ارزشهایی مانند عدالت، انصاف و دموکراسی، ارتباط چندان روشنی نمیدید و به عنوان یک مبارز عملگرای واقعگرا، به این نتیجه رسید که اساسا جستجوی «حاکمیت قانون»، مانند آن است که بخواهد یک آویزه و دگمه سردست الماس نشان را روی یک پیراهن چروک و مندرس سوار کند! او آن قدر باهوش بود که بداند برقراری نظم حزبی و دموکراسی نهادی در درون حزب اتحادیه میهنی کردستان، کاریست به مراتب دشوارتر از یک یا چند فصل چانهزنی نخبگانی و توزیع منابع، بین وفاداران و مقربین. لذا به یک تعبیر آیزایا برلین وار، مام جلال و امثال او، آن قدر روی «آزادی از» و رهایی از یوغ بعث متمرکز میشوند که عملا وقت و فرصت و انگیزهای برای مقطع «آزادی برای» باقی نمیماند و گویی کل هدف مبارزه، چیزی نبوده جز دست به دست شدن قدرت. بسیار طبیعیست، کسی که در این سنت ماکیاولیستی و بقامحور، حفظ قدرت را بر آرمانِ عدالت ترجیح دهد، یک سیستم الیگارشیک تاسیس میکند که شاید برخی از اجزای نمای آن متفاوت در نظر آیند اما پایه و فندانسیون سازه، تغییر خاصی نمیکند. پسران او قدرت را بدون کنترلهای نهادی به ارث بردند و پسران دیگر احزاب کُردی نیز چنین وضعیتی دارند. حالا علاوه بر نهادهای حزبی و سیاسی، نیروهای مسلح، پارلمان، منابع نفتی، دانشگاه، رسانه، نهادهای مدنی، همه چیز در دست پسران و دختران قدرتمند سران احزاب است و خوشبینانه است اگر تصور کنیم در چنین شرایطی، اقلیم کردستان، در مسیر توسعه سیاسی و استقلال نهادهای مدنی، روزهای روشنی را تجربه کند.
نویسنده
