باراك اوباما نتوانست مرد نافذ کاخ سفید باشد

عملكرد، رفتار ،به صحنه آمدن باراك اوباما و ویژگیهای شخصیتی او در طول دو سالی كه در كاخ سفید بوده است نشانگر آن است كه انتظاری كه از او می رفت هیچگاه تحقق نیافته و می توان نتایج انتخابات میان دوره ای سال 2010 را ترسیم كننده این واقعیت تلقی کرد. باراك اوباما درشرایطی پا به صحنه ریاست جمهوری گذاشت كه بسیاری بر این اعتقاد بودند كه عصر جدیدی در قلمرو سیاست داخلی آمریكا پدیدار خواهد شد. ویژگیهای شخصیتی، شرایط كلی جامعه و موقعیت حزب رقیب همگی حداقل در شكل ظاهری تایید كننده این درك و استدلال بودند. اما آنچه در طول دو سال ریاست جمهوری رقم خورد واقعیتی كاملا متعارض را در برابر همگان قرار داد. باراك اوباما در طول این مدت نشان داد كه فاقد ظرفیتهای لازم بوده است تا متناسب با شرایط قد علم كند. به عبارت دیگر شرایط، خود را به او تحمیل كرد. كاخ سفید بزرگتر از آن چیزی بوده است كه شخصیت او قادر به پر كردن آن باشد. او توانست بر مرکب کاخ سفید سوار شود و نتوانست در چارچوب شخصیت خود به محیط كاری حیات دهد و جهت را مشخص كند.

 در طول مبارزات انتخاباتی 2008 او مداوما به این نكته اشاره داشت كه می خواهد جزو معدود روسای جمهوری آمریكا باشد كه نافذ و سهم عمده ای در تصمیم گیری ها داشته اند. از 43 رییس جمهور مقدم بر او تنها عده قلیلی از روسای جمهور بوده اند كه به عنوان افراد تعیین كننده نافذ و اثرگذار نام برده شده اند. اینان افرادی بوده اند كه ویژگیهای شخصیتی خاصی را داشته اند که توانسته اند در قلمرو سیاستگذاری  ارزشهای سیاسی خود را به هنجار جامعه مبدل كنند و سیاست عمومی را شكل دهند. جورج واشنگتن شهروندان را متقاعد كرد كه برای اداره یك كشور وسیع، وجود اقتدار در سطح فدرال ضرورت فراوان دارد و تنها در بستر یك چارچوب مركزی قدرتمند است كه امكان دستیابی به توسعه اقتصادی و ایجاد یك جامعه صنعتی وجود دارد. 

آبراهام لینكلن وجود جامعه مبتنی بر بخشی برده و بخشی آزاد را غیرقابل تداوم و تحمل دانست و اعلام كرد كه چنین خانه ای قابل سكونت نیست. رییس جمهور اهل ایالت ایلی نویز حتی قبل از اینكه سوگند بخورد مواجه با جداشدن هفت ایالت از سی و چهار ایالت آن روز شد. با این حال برخلاف نظر اكثریت جامعه او بر علیه ایالات برده دار متوسل به قوه قهریه شد و دموكراسی در مفهوم ابتدایی آن یعنی هر شهروند آزاد دارای یك رای است را محقق ساخت. فرانكلین روزولت در سال 1932 در شرایطی به قدرت رسید كه جامعه از نظر اقتصادی در شرایط بسیار بحرانی قرار داشت و میلیونها كارگر فاقد شغل و در معرض گرسنگی بودند. این امكان وجود داشت كه ثبات اجتماعی كاملا در هم فرو بریزد و بنیادهای سیاسی و اقتصادی جامعه با چالش خشونت آمیز روبرو گردند. او در طول دوران ریاست جمهوری خود موفق شد با انجام اصلاحات كلیدی در سیستم حاكم، بقای جامعه را براساس مولفه های مستقر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی تضمین كند. او موفق شد كه از یك سوی بقای وال استریت سمبل سرمایه داری را تداوم بخشد و از سویی دیگر مردم عادی را به سیستم حاكم متصل گرداند. در نهایت اینكه رونالد ریگان در شرایطی به قدرت رسید كه در دو صحنه داخلی و بین المللی آمریكا با چالشهای گسترده روبرو شده بود و این نگاه در بین مردم و نخبگان حیات یافته بود كه آینده ای به شدت مبهم و تیره در برابر آنها است. او توانست این اعتقاد را دوباره حیات دهد كه می توان بر مشكلات غلبه كرد و آنها را به چالش گرفت و پیروز شد. تمامی این روسای جمهور جزو معدود رهبران نافذ و اثرگذار آمریكا هستند. اینان رهبران «دگرگون كننده» محسوب می شوند كه تنها معدودی از روسای جمهور را در بر می گیرند. اینان موفق شدند كه ورای شرایط حاكم حركت كنند و حضور خود را تحمیل نمایند. باراك اوباما اعلام كرد كه می خواهد جزو روسای جمهور متعلق به این دسته باشد و خواهان این است كه به عنوان رییس جمهور دگرگون كننده مطرح شود. اما انتخابات 2010 نشان داد كه مردم آمریكا او را فاقد خصلت های لازم یافته اند. البته ریگان هم در سال 1982 در انتخابات میان دوره ای شاهد سقوط حزبش و از دست دادن كرسی شد. در آن سال حزب جمهوریخواه در بطن شرایط بد اقتصادی 26 كرسی در مجلس نمایندگان از دست داد. 

باراك اوباما و حزبش در سال 2010 بیش از 60 كرسی در مجلس نمایندگان از دست داده اند. می گفت این نتایج نیستند كه ایجادگر شك و تردید شده اند. بلكه مبانی شخصیتی و عملكرد باراك اوباما است که نگاه منفی به سوی او را شكل داده است. باراك اوباما اجازه داد كه ویژگیهای کاخ سفید خود را بر او تحمیل كند. حضور او در كاخ سفید توام با گسترده ترین  مخالفت ها در بین گروههای مخالف و بالاخص مستقل ها شده است. مهمترین برنامه او كه از تصویب مجلس نمایندگان گذشت حتی یك رای از 179رای حزب جمهوریخواه و نمایندگان آن رابدست نیاورد در حالی كه یكی از مهمترین برنامه های فرانكلین روزولت یعنی بیمه بازنشستگی كه برای آن روز آمریكا بسیار نوآورانه بود و ماهیت آن از نظر محافظه كاران نشان دهنده تمایلات سوسیالیتی بود تعداد 81 رای جمهوریخواهان را بدست آورد. او قادر بود كه این اعتقاد را بوجود آورد كه سیاستهای او هر چند كه غیرمتعارف هستند اما ضرورت جامعه را در بر می گیرد. باراك اوباما در ایجاد اجماع نظر در آمریكا قاصر ماند و راه حلی كاملا حزبی را در پیش گرفت و به مانند سیاستمداران دیگر رفتار كرد تا به اهداف خود برسد. در حالی كه روسای جمهوری دگرگون كننده از این قابلیت برخوردار بودند كه حتی دشمنان و مخالفان خود را متقاعد كنند كه آنچه آنان در پی آن هستند نیازهای حزبی نیست بلكه برخاسته از کل مناسبات شكل گرفته اجتماعی می باشد.


نویسنده

حسین دهشیار (ناظر علمی)

حسین دهشیار پژوهشگر ارشد و ناظر علمی گروه ملاحظات استراتژیک امریکا - خاورمیانه در پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه است. وی عضو هیئت علمی دانشکده حقوق و علوم سیاسی  دانشگاه علامه طباطبایی می باشد. حوزه مطالعاتی دکتر دهشیار مسائل خاورمیانه و سیاست خارجی آمریکا است.