سياست كلان امريكا در خاورميانه در دوره جو بايدن؛ با تحليل و ارايه دكتر بهروز قمري تبريزي ( رييس مركز مطالعات ايران در دانشگاه پرينستون )

نوع مطلب: گزارش

 

به روايت ؛ دكتر جواد حيران نيا ( مدير گروه مطالعات خليج فارس و كشورهاي همجوار )

 

پنجمین نشست گروه مطالعاتی خلیج فارس و کشورهای همجوار روز پنج شنبه 13 خرداد 1400 با سخنرانی پروفسور «بهروز قمری تبریزی» مدیر مرکز مطالعات ایران و خلیج فارس دانشگاه پرینستون و با حضور دکتر قدیر نصری، رییس پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه، دکتر سید جواد صالحی ناظر علمی گروه مطالعات خلیج فارس و با مدیریت دکتر جواد حیران نیا و جمعی از میهمانان، پژوهشگران و اعضای گروه برگزار شد.

 

دکتر قمری تبریزی در این نشست به بررسی «سیاست کلان ایالات متحده آمریکا در خاورمیانه در دوره بایدن» پرداخت و تاکید کرد سیاست کلان آمریکا پیش از حادثه 11 سپتامیر 2001 در خاورمیانه از الگوی تاکید بر «ثبات»(حفظ حکومتهای همسو بدون توجه به سنخ حکومت) پیروی می کرد ولی بعد از 11 سپتامبر بر الگوی «بی ثباتی» تأکید دارد.

 

پروفسور بهروز قمری تبریزی دکترای خود را در رشته جامعه شناسی تاریخی از دانشگاه ایالتی کالیفرنیا دریافت کرده است. وی رئیس دپارتمان مطالعات خاورمیانه در دانشگاه پرینستون است. دکتر قمری علاوه بر ریاست دپارتمان خاورمیانه دانشگاه پرینستون، مدیریت مرکز شرمین و بیژن مصور رحمانی برای مطالعات ایران و خلیج فارس این دانشگاه را نیز بر عهده دارد. وی مؤلف کتب و مقالات زیادی در مورد انقلاب اسلامی ایران و تاثیرات آن در جهان امروز است. از جمله این کتابها می توان از «اسلام و دگراندیشی در ایران پس از انقلاب» و «میشل فوکو در ایران: انقلاب اسلامی پس از عصر روشنگری» نام برد. کتاب ایشان با عنوان «فوکو در ایران» به همت انتشارات ترجمان به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

 

متن زیر خلاصه ای از سخنرانی دکتر بهروز قمری تبریزی است؛

 

«مجتمع های صنعتی(Military industrial complex) پدیده ای است که نفوذ بی چون و چرای آنرا در ایالات متحده آمریکا بر امور اقتصادی، سیاسی و حتی معنوی در هر شهر و روستایی و درهر دولتی در سال ۱۹۶۱ می شود احساس کردآیزنهاور در سخنرانی خود در خصوص این پدیده می گوید ما لزوم بسط این قدرت نظامی را می دانیم ولی از نتایج اسفبار آن نیز نباید غافل ماند. تمام زحمات ما و هر آنچه برای بهبود زیست خود انجام میدهیم، از این نتایج و نفوذ مجموعه صنایع نظامی مصون نخواهند بود. در تمام ادارات و شوراهای دولتی ما باید در مقابل گسترش نفوذ تمامی گردانندگان این صنایع نظامی بایستیم. نتایج خطرناک این نفوذ که موجب جابه جایی مراکز تصمیم گیری و قدرت سیاسی خواهد شد، تا سالها ادامه خواهد یافت. نباید اجازه داد که این امر موجب خدشه دار شدن کسی در کشور ما شود. تنها تربیت یک ملت آگاه و همیشه در صحنه می تواند در مقابل رشد عظیم گردانندگان صنایع نظامی و روشهای صلح آمیز برای تحکیم امنیت و آزادی بایستد.

 

باید مدنظر داشته باشم که سخنان آیزنهاور در زمانی که مطرح شد، برای بسیاری از افراد صحبت ملموس و شفافی نبود که یک گروه از اربابان صنایع نظامی به تدریج در حال نفوذ به عرصه سیاست امریکا هستند و بر روی رویکرد استراتژیک امریکا و قدرت خود در سراسر دنیا تاثیر می گذارندوی درست زمانی برای ریاست جمهوری امریکا برگزیده شد که در سال ۱۹۵۲ امریکا درگیر جنگ با کره بود که در مجموع تلفات وارده بر طرفین اعم از مقتول، مجروح یا مفقود الاثر در این جنگ بالغ بر سه میلیون نفر بود، که بیشتر آن‌ها کره‌ای و چینی بودند. تلفات وارده بر قوای آمریکایی در این جنگ، تقریباً به ۳۶۰۰۰۰ نفر رسید. این موضوع، یکی از حقایقی است که اکثریت مردم امریکا از آن ناآگاه و از ابعاد آن بی خبرند.

 

بسیاری معتقدند که گرمای جنگ سردی که میان امریکا و شوروی آغاز شد، از کره گرفته شد. توجیهی که امریکا از این جنگهای سرد میکرد این بود که با توجه به سیاست دومینووار آن، باید در دنیا ثبات ایجاد کرد زیرا بی ثباتی موجب رشد بلوک شرق و کمونیسم خواهد شد و هر کسی ممکن است رهبری مردم را به عهده بگیرد.

 

توجیه اصلی کودتای علیه مصدق هم در همین چارچوب به وجود آمد. امریکا در ابتدا زیاد مایل نبود که به ملی شدن صنعت نفت وارد شود و فکر می کرد که این موضوع مسئله امپراطوری رو به زوال انگلیس است و خود انگلیس ها باید راهی برای این موضوع پیدا کنند. این خود انگلیسی ها بودند که این فکر را در امریکا ایجاد کردند که اگر مصدق در ایران بر سر کار باشد، بی ثباتی به وجود خواهد آمد.

 

کلمه ثبات در سیاست خارجی امریکا بسیار کلیدی است . بنابراین آنها به خاطر به وجود آوردن ثبات در کنار کسب منافع اقتصادی توام با تفکری استراتژیک، بر اساس ایجاد حکومتهای نیابتی به این کودتا دست زدند. بر اساس دیدگاه سیاستمداران امریکایی، دیکتاتوری آنها جنبه بدی نداشت و مخصوص به خود آنها بود زیرا از رشد کمونیسم جلوگیری می کرد.

 

وقتی ما سخن از جنگ سرد به میان می آوریم در حقیقت یک نوع مغلطه است. در تخمین ها و برآوردها بین ۲۵ تا ۳۰ میلیون نفر انسان در جنگهای سرد و نیابتی کشته شده اند که خود این آمار نشان دهنده آن است که جنگ در خاک امریکا و اروپا سرد بود و در افریقا و امریکای جنوبی و همچنین آسیا بسیار گرم بود.

 

بنابراین جنگهای سرد ابزاری برای ایجاد ثبات و در پی آن انجام سرمایه گذاری ها و تامین منافع و سپس سودجویی بیشتر شکل می گرفت. این سودجویی در کتابی با عنوان « دکترین شوک: ظهور سرمایه داری فاجعه محور» منتشر شده که فاجعه و مصیبت در آن زمان امری مثبت تلقی می شد و پایه سودآوری و سودجویی بود.

 

در آن کتاب اینگونه آورده شده که اولین تجربه فاجعه آور در کودتای شیلی بوده و پس از آن در مصر و ترکیه ادامه پیدا کرده است. مدام کشورهای مختلف دنیا در شرایط دولت مستثنا قرار داشتند و حالتهای استثنایی به وجود می آوردند و مثلا می گفتند که چون جنگ است آن گونه که مردم انتظار داشتند نباید خواسته های آنها انجام شود. آن وقت آن دولت مستثنا می شود یعنی مستثنا از قواعد و تامین خواسته های مردم.

 

دولت مستثنا، هم مشروعیت سیاسی و دیکتاتوری را به دولتها می دهد چرا که از نظر آنها اگر دیکتاتوری وجود نداشته باشد، آن وقت کمونیسم پدیدار می شود و نیز همچنین موجب ایجاد فرصتهای اقتصادی و سرمایه گذاری می گردد. حال، این مسئله که سیاست امریکا در خاورمیانه ملهم از این دید و نگاه بوده است و این که آنها ازاین دولتهای مستثنا و دیکتاتوری حمایت می کنند و چرا این حمایت موجب حضور امریکا در خاورمیانه شده، جای بحث دارد که البته ثبات شعار و نقطه کلیدی این موضوع بوده است.

 

جنگ سرد که پس از سقوط شوروی و بلوک شرق در سال ۱۹۹۰ خاتمه یافت، کم کم این تئوری ثبات به طور اجتناب ناپذیری نیز ارزش خود را از دست داد زیرا این تئوری بر مبنای این مسئله بوده که اگر ثبات وجود نداشته باشد، بلوک شرق رشد خواهد کرد و تمامی کشورها تحت نظر شوروی قرار خواهند گرفت. اما به دلیل آنکه دیگر شوروی وجود نداشت، چگونه می شود از یک تئوری دفاع کرد که تمام تلاش آن ایجاد ثبات به قیمت حمایت از حکومتهای دیکتاتوری است؟

 

در نتیجه، تغییر ایجاد شده در سیاست امریکا و توجیه آن ها از استمرار حضور خود در خاورمیانه، دچار یک بحران می شود و این سوال مطرح می شود که چرا دیگرامریکا باید در خاورمیانه حضور داشته باشد؟

در داخل امریکا این مسئله بسیار مطرح شد و این بود که مجددا این مسئله سرمایه داری فاجعه بار قدرت پیدا کرد. اگر امریکا این سیاست را دنبال کند، موجب ایجاد بی ثباتی می شود.

 

همه ما فرضمان بر این است که سیاست امریکا هنوز براساس ایجاد ثبات است؛ اما چه اتفاقی رخ می دهد که بی ثباتی نمایان می شود؟ تغییرات زیادی در حال رخ دادن است من جمله وابستگی کمتر به نفت. همچنین، امریکا ذخایر نفتی خود را باز کرده است. حال سال این است که این کشور چگونه این مسئله را به یک موضوع سودآور اقتصادی تبدیل کرده است؟

چگونه نفوذ اربابان صنایع نظامی در امریکا رفته رفته بیشتر می شود؟ چگونه از سالهای ۱۹۹۰ به بعد مرتب به ایفای نقشی می پردازد که به بی ثباتی دامن زده است؟

 

جالب است که در برخی از نشستها و کنفرانسها من جمله کنفرانس ۲۰۱۷ در مونیخ، سخنرانان مختلفی بدون هیچ منطق و آوردن دلیلی، مرتب ایران را به عنوان عامل بی ثباتی در منطقه معرفی می کنند! وزیر وقت خارجه عربستان که احساسهای ضد ایرانی در او زیاد است، ایران را نبض بی ثباتی می داند. وزیر دفاع اسرائیل نیز می گوید: هدف اصلی ایران در منطقه نابودی عربستان سعودی است. حتی چاووش اوغلو، وزیروقت امور خارجه ترکیه معتقد بود که سیاستهای تفرقه انگیز ایران موجب ایجاد بی ثباتی در بحرین و عربستان شده است، در حالی که در خصوص روسیه در حال همکاری با ایران بودند.

 

چرا این حقایق وارونه جلوه گر می شوند؟ در حالی که خود سیاستمداران امریکایی میدانند که داستان چیز دیگری است، اما لابی کردن گردانندگان این صنایع نظامی در امریکا به جایی رسیده که توان تصمیم گیری را از ارگانهای منتخب مردم گرفته است. مقامات منتصب و مقامات منتخب در امریکا نیز وجود دارد که نفوذ این مقامات منتصب در صنایع نظامی بسیار افزایش یافته است.

 

«هنری پرکت»، افسر مسئول امور سیاسی و نظامی سفارت آمریکا در تهران در سال‌های ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ و مسئول میز ایران در وزارت امور خارجهٔ ایالات متحده در سال ۱۹۸۰، بعد از جنگ ایران و عراق گزارشی تهیه کرد مبنی بر این موضوع که مسئله اصلی ایران امنیت و رفاه در داخل است نه ماجراجویی در خارج. وی تاکید کرد که سیاست خارجی ایران بسیار پراگماتیک است و در ایران بر اساس منافع ملی و نه تعهدات ایدئولوژیک حرکت می کننددر امریکا، دیدگاه نسبتا به ایران این است که تمام حرکتها و رفتارهای ایران بر اساس تعهدات ایدئولوژیک است و در نتیجه به صورت غیر اصولی و غیر منطقی رفتار می کند.

 

ولی پرکت معتقد بود: اتفاقا ایران برعکس دیدگاه شما(آمریکا) رفتار می کند، شما ممکن است که با اصول ایرانی ها مخالف باشید، اما آنها اصولی رفتار می کنند. ایرانیها غیر منطقی نیستند، اما با اصول خود رفتار می کنند. «پرکت» در گزارش خود اضافه کرده که شاید ایران در حال تغییر کردن است و ایران تنها جایی است که انتخابات معناداری برگزار می شود. مجلسی در این کشور وجود دارد.

 

امریکا می تواند به دموکراسی ایران کمک کند اما این راه کمک از راه قاهره به ایران خواهد بود. به هر صورت، ایران نسبت به کشورهای منطقه رکورد بدی به لحاظ پایه های دموکراتیک حکومتی ندارد، اما اگر مسئله ثبات را در منطقه بخواهیم مطرح کنیم این موضوع از ایران آغاز نمی شود.

 

در نتیجه، این منطقی که «پرکت» طرح می کند که ایران را نباید به عنوان عنصر ایدئولوژیک دید و ایران را باید به عنوان یک عنصر پراگماتیک دید، زیرا زمانی که به ایران به عنوان عنصر پراگماتیک نگریسته شود، معادلات منطقه خاورمیانه با سیاستهای کلان امریکا بهم می خورد. این برداشت به طور عمومی در سیاستهای کلان امریکا رد شد با اینکه از سوی وزارت خارجه امریکا مطرح شده بود؛ زیرا پای گردانندگان صنایع نظامی در میان بود که با دهها میلیون دلار هزینه به کنگره و کاخ سفید فشار می آورند که این سیاست ها در قبال منطقه تغییر پیدا نکند.

 

گزارشی از موسسه تحقیقات صلح بین المللی استکهلم در چند سال گذشته منتشر شد که نشان می داد که از زمان حادثه ۱۱ سپتامبر، فروش تسلیحات نظامی در دنیا چهار برابر افزایش پیدا کرد. از طرفی این موضوع که چگونه این حادثه به پایه تفکرات استراتژیک سیاست خارجی امریکا تبدیل شد، موضوع دیگری است. در طول چهار سال از ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۶، خرید اسلحه عربستان دوبرابر شد. تجهیزات نظامی قطر ۲۴۵ درصد رشد پیدا کرد و بودجه نظامی عربستان نیز ۲۵ درصد بودجه سالانه یعنی ۵ میلیارد دلار (از روسیه بیشتر) گزارش شد. کمک نظامی امریکا به اسرائیل در زمان اوباما نیز معادل ۳۰ میلیارد دلار بود. اگر ایران را با این کشورها مقایسه کنیم، بودجه نظامی ایران ۲.۵ درصد بودجه سالانه گزارش شده بود.

 

اربابان صنایع نظامی امریکا، سیاست خارجی امریکا را به گروگان گرفتند و موضوعی که موجب موفقیت در این گروگانگیری بود، حادثه ۱۱ سپتامبر بود. مطالعات زیادی در سه تا چهار سال اخیر در خصوص مخارج جنگ امریکا در عراق صورت گرفته که بر اساس برآوردها این هزینه معادل دو تریلیون دلار بوده است. در تاریخ امریکا انتقال ثروت از دولت به بخش خصوصی بی سابقه بوده است، بنابراین زمانی که صحبت از دو تریلیون دلار می شود یعنی به این میزان از دولت به بخش خصوصی صنایع نظامی منتقل شده است. چهار تا پنج شرکت هستند که این صنایع را به عهده دارند.

 

انتقال ثروت از دولت به بخش خصوصی پرسودترین صنعت تاریخ جهان بوده است. حال باید در نظر داشته باشیم که چگونه این انتقال ثروت موجب تحت الشعاع قرار دادن سیاست خارجی امریکا می شود؟

این تغییر پارادایم، از ثبات به بی ثباتی حرکت کرده است و تمام سیاست امریکا از بی ثباتی حرف میزند و از این طریق صورت می گیرد. در خصوص بایدن و سیاستهای وی، امید زیادی وجود داشت که زمانی که بایدن که انتخاب می شود، امریکا به برجام بازگردد. تمام این گروههایی که سیاست خارجی امریکا را به گروگان گرفتند، فشار زیادی را وارد کردند که این کار صورت نگیرد. اگر در یک هفته اول سر کار آمدن بایدن، او بازگشت به برجام را امضا می کرد، این کار به سهولت انجام می شد، اما یک عده اجازه انجام این اقدام را ندادند.

 

در امریکا قانونی وجود دارد که وزارت دفاع نمی تواند متعلق به نظامیان باشد. باید یک فرد غیر نظامی تصمیمات بزرگ نظامی را اتخاذ کند. هشت ماه پیش از زمانی که بایدن فردی به نام «لوید آستین»، یک ژنرال چهار ستاره بازنشسته را منصوب کند، به همین دلیل توجیه آنها این بود که وی دیگر نظامی نیست و میتواند در وزارت دفاع مشغول به کار شود. بنابراین وی به عنوان هیئت مدیره شرکتی که هشتاد درصد موشکهای امریکا در ان جا ساخته می شود به وزرات دفاع راه یافته است. حال سوال این است که کسی که در هیئت مدیره اصلی ترین صنعت موشک سازی امریکا بوده چرا هم اکنون به عنوان وزیر دفاع منصوب می شود؟ آیا این مسئله یک نوع تضاد در سیاست امریکا به وجود نخواهد آورد؟ چهار نفر از آخرین وزرای دفاع امریکا به همین طریق از هیئت مدیره بزرگترین شرکتهای دفاعی امریکا به عنوان وزیر دفاع منصوب شدند.

 

تفاوتی که از نظر من امریکا در دوران بایدن تجربه خواهد کرد، این است که این کشور به دنبال آغاز جنگ سردی با چین است. در لیبرال ترین روزنامه های امریکا از جمله نیویورک تایمزیا واشنگتن پست، چین به هیولایی تبدیل شده است به طوری که امریکاییها به دنبال انعقاد پیمانی دفاعی با استرالیا، هند و اندونزی علیه چین هستند. تمام قراردادهای نظامی که در طول سی سال گذشته تمرکز آن بر روی خاورمیانه بوده، یک سوم تمام معاملات نظامی دنیا در خاورمیانه بوده است. این موضوع کم کم در زیر بیرق بایدن در حال حرکت به سوی شرق آسیا است.

 

بایدن به دنبال اجرای سیاستهای داخلی خوبی است و تمایل به بازگشت به برجام را نیز دارد، اما فشار بر روی این دولت بسیار زیاد استنظامی گری در سیاست خارجی و در پی آن ایجاد بی ثباتی در این سیاست انقدر قوی است که آنها سیاست تنش زدایی در خاورمیانه را ادامه دهند. ظهور چین و روابط آن با ایران و عربستان، موجب می شود که ترسی در امریکا با این قدرت گیری چین به وجود آید و فشار امریکا در خاورمیانه کاهش یابد. امریکایی ها سعی خواهند که برجام را مجددا احیا کرده و تمرکز خود را به سمت شرق آسیا منتقل سازند. اما متاسفانه بهبود شرایط خاورمیانه به قیمت بدتر شدن شرایط جنوب شرق آسیا خواهد بود.»

 


نویسنده

جواد حیران نيا

جواد حیران نیا مدیر گروه مطالعات خلیج فارس و کشورهای همجوار در پژوهشکده مطالعات استراتژیک خاورمیانه است. وی دانش آموخته دکتری رشته روابط بین الملل در دانشگاه آزاد واحد علوم و تحقیقات تهران می باشد. حوزه مطالعاتی آقای حیران نیا مسائل خاورمیانه و مطالعات خلیج فارس می باشد.


1.دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
2.پیام هایی که حاوی تهمت یا بی احترامی به اشخاص باشد منتشر نخواهد شد
3.پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد