پنج عامل غافلگیری و خطای محاسباتیِ ایران در مقابل اسرائیل

نوع مطلب: مقاله

مسعود رضائی؛ پژوهشگر ارشد مهمان

بازدارندگی فارغ از اتکاء به جنگ‌افزارهای مدرن و توان مجازات سخت نظامی، وابسته به قابلیت‌های مؤثر اطلاعاتی و مقابله با نفوذ امنیتی است. جمهوری اسلامی ایران در هر دو بخش، چالش‌ها و مشکلات جدی دارد. به عنوان مثال، در 18 خرداد 1404، حجت‌الاسلام خطیب -وزیر اطلاعات- در گفتگویی اعلام کرد «به گنجینۀ اطلاعاتی، عملیاتی و راهبردی رژیم صهیونیستی دست یافته‌ایم و اسناد را به زودی منتشر می‌کنیم.» با استناد به همین وعده، سرلشکر سلامی -فرمانده کل سپاه- نیز در 22 خرداد اظهار داشت: «در همین ماجرای حماسه اطلاعاتی، وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران نفوذپذیری و پوسیدگی سیستم امنیتی رژیم صهیونیستی را نشان داد. همچنین اقتدار اطلاعاتی و دست برتر اطلاعاتی ایران را نمایان کرد. این هم نمونه‌ای از پیروزی ما در جنگ اطلاعاتی بود.» اما چند ساعت بعد، یعنی بامداد 23 خرداد، اسرائیل، با اشغال آسمان ایران، کشور را به‌گونه‌ای یکپارچه آماج حمله‌های سهمگین قرار داد که ابعاد آن در طول هشت سال جنگ ایران و عراق هم تجربه نشده بود. بااین‌حال، غافلگیری ایران در جنگ 12 روزه، نتیجه یک اشتباه تاکتیکی واحد نبود؛ بلکه اوج نقص‌های ساختاریِ عمیق در قلمرو فن‌آوری، استراتژی، فرماندهی و کنترل، اطلاعات و همچنین محدودیت‌های ادراکی به‌واسطۀ سالها بی‌اعتنایی به علوم اجتماعی بود.

با وجود ابهام‌های بی‌شمار در خصوص ابعاد گستردۀ این رخداد خطرناک و گذشتِ بیش از دو ماه؛ همچنان هیچ یک از نهادهای مسئول امنیت کشور و یا مجلس، کمیتهای تحقیقاتی و مستقل، با هدف تدوین گزارشی جامع و موقت (نظیر کمیسیون آگرانات و وینوگراد) در مورد دلایل غافلگیری و ناکامی امنیتی-نظامی جمهوری اسلامی ایران در جنگ 12 روزه تشکیل نداده است. با در نظر گرفتن همین کم‌توجهی و نگرانی مضاعف در خصوص احتمال تعرض دوبارۀ اسرائیل و تکرار اشتباه‌های گذشته، این مقاله با شبیه‌سازیِ یک گزارش سیاستی، ابعاد و عوامل ناکامی اخیر جمهوری اسلامی ایران -به عنوان نقطۀ عطف تاریخی در سرنوشت کشور و تلاش برای فرهنگ‌سازیِ پذیرش مسئولیت خطا و عبرت گرفتن از درس‌های آن- را به بحث گذاشته است.

 

از بدهی جنگی تا تهدید وجودی

طی سه دهه گذشته، تهران به صراحت شعار «محو اسرائیل از روی زمین» را در استراتژی کلان و فرهنگ استراتژیک خود تعبیه و در عمل به‌کار گرفته و اخراج آمریکا از منطقه را «حتمی» دانسته است. با این‌حال، این تهدیدها هیچ‌گاه به یک آزمون واقعیِ تقابل مستقیم منتهی نشده بود. در ادبیات بازدارندگی، وقتی یک بازیگر بارها تهدید می‌کند اما از ورود به مواجهه مستقیم پرهیز دارد، به‌تعبیر باروخ فریدمَن، یک «بدهی جنگی» انباشته می‌شود. این بدهی باید در مقطعی تسویه شود؛ زیرا اعتبار بازدارندگی بدون تجربه واقعیِ پیکار مستقیم، مبهم و شکننده باقی می‌ماند. از زمان انتشار کمیسیون وینوگراد پس از جنگ ۳۳ روزه ۲۰۰۶، که اشتباه‌های محاسباتی و خطاهای ارتش اسرائیل در مقابل حزب‌الله به شکاف‌های شناختی، ضعف تصمیم‌گیری و ناهماهنگی اهداف و ابزارها نسبت داده شد؛ ارتش اسرائیل کوشید با کاربست اصلاحات ساختاری در هر سه حوزه، این نقاط ضعف را پوشش دهد و خود را آمادۀ نبرد با ایران کند. حملۀ حماس در هفتم اکتبر 2023، زمینه را برای این مأموریت بزرگ فراهم نمود و به تعبیر نخبگان امنیتی اسرائیل، پس از تضعیف جدی حماس و نسل‌کشی مردم غزه، فروپاشی ساختار رهبری و فرماندهی حزب‌الله و سقوط بشار اسد، زمان «آزمون نقد کردنِ بدهی ایران» فرا رسید.

با وجود همۀ نشانه‌ها و هشدار برخی کشورها به تهران دربارۀ آرایش تهاجمی ارتش اسرائیل، ایران نتوانست زمان تعرض، گسترۀ اهداف، شدت و نوع ترکیبیِ حمله را پیش‌بینی کند. در نتیجه، حملۀ پیش‌دستانه اسرائیل در خرداد ماه سال جاری، این حقیقت تلخ را به وضوح در مقابل دیدگان نخبگان سیاسی و نظامیِ جمهوری اسلامی قرار داد که اگر نیروهای مسلح یک کشور از تجهیزات پیشرفتۀ نظامی، پشتوانۀ لازم اطلاعاتی و تحلیل دقیق داده‌های پراکنده برخوردار نباشند، رهبران سیاسی-مذهبی، هرم فرماندهی نظامی، سازمان رزم و جنگ‌افزارهای آفندی و پدافندی به سهولت در تیررس آتش دشمن قرار گرفته، آسیب‌پذیر می‌شوند و به‌همان نسبت، بقای نظام سیاسی و یکپارچگی سرزمینی در معرض «تهدید وجودی» قرار می‌گیرد. اندیشمندان سیاسی به‌درستی معتقدند، «علت وقوع هر جنگی، بیش و پیش از هر چیز، ناشی از غافلگیری اطلاعاتی و خطاهای استراتژیک در دوران صلح است.»

به‌واسطۀ همین ضعف بنیادین، نخبگان امنیتی و نظامیِ اسرائیل پس از پایان تعرض به ایران و درخواست آتس‌بس، چیزی را جشن گرفتند که آن را موفقیت ارتش و مزیت سرویسهای اطلاعات خارجی کشورشان می‌دانند. چند ساعت قبل از اعزام ۲۰۰ جنگندۀ اسرائیلی، عالی‌ترین فرماندهان نظامی و تعداد زیادی از دانشمندان هسته‌ای ایران در زنجیره‌ای از عملیات بسیار پیچیده و دقیقِ امنیتی، ترور شدند. متعاقب آن رسانه‌های اسرائیلی تصاویری را منتشر کردند که به ادعای آنها، مأموران موساد در اعماق ایران در حال مونتاژ موشک‌ها و پهپادهای انتحاری برای حمله به شخصیت‌ها و سامانه‌های پدافندی در شهرهای مختلف کشور بودند. دقت در شناسایی و رهگیری برخط اهداف، سرعت اقدام، دامنۀ پنهانکاری و کنترل محرمانگی و همچنین شدت عمل و پراکندگیِ عملیات اسرائیل در عمق خاک ایران، به حدی شگفت‌آور و خطرناک بود که حداقل 12 ساعت زمان نیاز بود تا ایران از شوک اولیۀ حمله و بحرانِ هک سامانه‌های خود خارج شود و عمق ناامنی فیزیکی و تهدید وجودی را به‌درستی درک کند.

موساد، ظرف تقریباً 70 سال عملیات مخفیِ خود (به‌ویژه از زمان عملیات داموکلس در سال 1962)، موفقیت‌های زیادی را با تعرض به خاک کشورها و شهرت فراوانی برای جنگ پیش‌دستانه، جاسوسی‌های جسورانه، نوآوری‌های فن‌آورانه، ترورهای بی‌رحمانه و خشونت‌های وحشیانه به‌دست آورده است. از ابتدای دهۀ 1990 که جمهوری اسلامی ایران، بر دامنۀ فعالیت‌های خود در لبنان و سوریه افزود و شعار «حذف اسرائیل از صحنه روزگار» را به شکل عملی در استراتژی کلان خود گنجاند؛ نهادها و مقام‌های اطلاعاتی و امنیتی اسرائیل (نظیر موساد، شین‌بت، امان و یگان 8200)، بیشتر وقت خود را صرف عملیات‌های جاسوسی، فعالیت‌های سایبری، بمب‌گذاری و خرابکاری‌های صنعتی، حمله‌های سرجیکال، رهگیری مبدأ خرید و فروش کالاها و تجهیزات به مقصد ایران و برعکس، مأموریت‌های دیپلماتیک ضدایرانی، ارائه اطلاعات دستکاری شده به رسانه‌ها و تصمیم‌گیرندگان ارشد کشورهای غربی در مورد پویایی‌های سیاسی داخلی، تقویت ظرفیت‌های تجزیه‌طلبی و تحریک جریان‌های قوم‌گرا در مناطق مرزی یا تخریب روابط تجاری و نظامی ایران کرده‌اند. دامنۀ این اثرگذاری به حدی گسترده و پیچیده بوده است که از سال 1385 به این سو، اغلب مناسبات دوجانبۀ تهران در قلمرو سیاست خارجی و دفاعی (حتی در ارتباط با پکن و مسکو) سه‌جانبه شده و به روایت رقیب (اسرائیل و آمریکا) در تصویرسازی از ایران به عنوان بازیگر ضد نظم و ناآرام منطقه مشروعیت بخشیده است. از نقش بی‌بدیل لابی اسرائیل در اِعمال قانون دی‌آماتو، تا اثرگذاری نتانیاهو در ترغیب دونالد ترامپ برای خروج از برجام در سال 1397 و موفقیت دوبارۀ او در اقناع ترامپ برای حمله به تأسیسات هسته‌ای ایران در سال 1404، شاهد مثالی آشکار از این واقعیت تلخ و آشکار است.

در بستر همین فضا و تداوم آن، ضربه‌های امنیتی وارد شده به کشور از زمان آغاز ترور دانشمندان هسته‌ای، خرابکاری‌های متعدد صنعتی، پراکنگیِ آتش‌سوزی‌های عمدی، حمله‌های گستردۀ سایبری، بمب‌گذاری‌های دوزمانه، هک سامانه‌ها و سرقت سری‌ترین اسناد برنامۀ اتمی تا ترور فرماندهان سپاه قدس و مستشاران ایرانی در موقعیت‌های مختلف داخلی و منطقه‌ای، شناسایی محل اسکان اسماعیل هنیه و ترور وی در روز مراسم تحلیف ریاست جمهوری، تله پیجرهای حزب‌الله و مهمتر از آن، بمباران شدید مقر سیدحسن نصرالله و حذف هرم فرماندهان شاخص آن، تسهیل سقوط بشار اسد و در ادامه، ضربۀ هدفمند به سلسله‌مراتب فرماندهی نیروهای مسلح ایران و متخصصان شاخص هسته‌ای، انهدام تعداد زیادی از سامانه‌های راداری، شناسایی و بمباران اجزای مختلف برنامه موشکی، سرکوب سامانه‌های پدافندی، آسیب‌های چندگانۀ جنگ 12 روزه، رصد و بمباران مکان برگزاری جلسه شورای عالی امنیت ملی و تخلیه پایتخت، زنگ هشدار را برای تهران به صدا درآورده و عملکرد جامعۀ اطلاعاتی و نظامی کشور را در معرض مهم‌ترین آزمون ملی پس از جنگ هشت ساله با عراق قرار داده است. تحولی که در گام نخست، تغییر و دگرشِ ساختاری در شورای عالی امنیت ملی و تشکیل شورای دفاع را اجتناب‌ناپذیر ساخت.

در این میان، اگرچه غافلگیری و آسیب‌پذیری ایران در مواجهه با اسرائیل دلایل متعددی دارد؛ اما در اینجا تنها به پنج عامل کلیدی بسنده می‌شود:

 

شکاف فن‌آوری‌های نظامی: جنگ ۱۲ روزه میان اسرائیل و ایران، نقطه عطفی در نمایش کارآمدی «جنگ شبکه‌محور» و تلفیق کامل فن‌آوری‌های چندبعدی در میدان نبرد بود. در حوزه تهاجمی، نقش برتریِ هوایی اسرائیل، بار دیگر، تردیدها در خصوص پایان عصر جنگنده‌های سرنشین‌دار را به حاشیه راند. اسرائیل ناوگان چابکی از جنگنده‌های F-35I Adir با توان پنهان‌کاری پیشرفته و ادغام مستقیم در شبکه داده، و همچنین اسکادران‌های قدرتمندی از جنگنده‌های F-15EI Ra’am برای حمله‌های دوربرد و F-16I Sufa برای مأموریت‌های چندمنظوره را به‌کار گرفت. این هواگردها با استفاده از خلبانان ماهر و مهمات هدایت‌شونده‌ای چون SPICE-1000 و JDAM توانستند با بیش از 1000 سورتی پرواز، حدود 900 هدف مشخص را با دقت مورد اصابت قرار دهند. اما نقطه تمایز اصلی، نقش گسترده پهپادهای اسرائیلی بود. پهپادهای Heron TP به‌عنوان سکوی شناسایی و حمل مهمات، پهپادهای خانواده Orbiter وHermes برای نظارت مستمر و جمع‌آوری اطلاعات، و البته، پهپادهای انتحاری Harop که مستقیماً سامانه‌های راداری و پدافندی ایران را در همکاری با عوامل نفوذی مورد اصابت قرار دادند. ارتش اسرائیل در این جنگِ شبکه-محور با اتکا به توان ماهواره‌های شناسایی و ارتباطی از خانواده Ofek، به‌همراه پرنده‌های هشدار زودهنگام AWACS Eitam/EL/M، یک معماری اطلاعاتی-عملیاتی منسجم ایجاد کرد. در این معماری، داده‌های لحظه‌ای از حوزه‌هایISR وSIGINT گردآوری و در یک شبکه فرماندهی هوشمند تلفیق می‌شدند تا چرخه «یافتنهدف‌گیرینابودسازی» ظرف چند دقیقه تکمیل شود. بدین‌ترتیب اسرائیل توانست با اتکا به برتری هوایی، هوش مصنوعی و اطلاعات، سرعت واکنش و دقت حمله، عملاً برتری عددی و جغرافیایی ایران را بی‌اثر کند.

در بُعد پشتیبانی و پدافندی نیز ارتش اسرائیل با وجود عبور برخی از موشک‌های بالستیک ایران، نشان داد که چگونه لایه‌های دفاعی و جنگ الکترونیک مکمل برتری تهاجمی هستند. در این راستا، سامانه‌های Arrow 2/3 و David’s Sling همراه با پشتیبانی THAAD آمریکایی و سایر سامانه‌های اروپایی، با رهگیری تعداد زیادی از موشک‌ها و پهپادهای ایرانی، انعطاف‌پذیری خود در فرماندهی و کنترل را به رخ کشید و همزمان سامانه‌های کوتاه‌برد مانند Iron Dome تهدیدهای تاکتیکی را خنثی کردند. این لایه‌بندی پدافندی در کنار عملیات گسترده جنگ سایبری، که منجر به اختلال در سامانه‌های فرماندهی و ارتباطی ایران شد، قابلیت بقا و تداوم عملیات هوایی اسرائیل را تا حد زیادی تضمین کرد. مهم‌تر از همه، استفاده ترکیبی از موشک‌های هوا-بالستیک نظیر خانواده Sparrow و Rampage و یا Lora با فن‌آوری پیشرفته و مسیر غیرقابل پیش‌بینی و موشک‌های کروز مانند Delilah و Golden Horizon، به اسرائیل امکان داد تا از فاصله ایمن و بدون نیاز فوری و دائمی در ورود مستقیم به عمق آسمان ایران، ضربه‌های مهلکی به اهداف کشور وارد آورد. در این چارچوب، پهپادها، داده‌های هدف را جمع‌آوری می‌کردند، ماهواره‌ها و سامانه‌های SIGINT بر ارتباطات ایران نظارت داشتند، و جنگنده‌ها با پشتیبانی موشک‌های دقیق، حمله را به مرحلۀ اجرا درآوردند.

به این ترتیب، جنگ ۱۲ روزه نشان داد که برتری در قرن بیست‌ویکم محصول یک معماری یکپارچه از قدرت هوایی، پهپادی، موشکی، اطلاعاتی و پدافندی است؛ معماری‌ای که نه‌تنها توان تهاجمی را به سطحی بی‌سابقه ارتقا داد؛ بلکه انعطاف‌پذیری و بقا در برابر قدرت موشک‌های بالستیک ایران را با اتکا به پدافند چندلایه، هشدار زودهنگام و پناهگاه‌های امن تضمین کرد. تجربه این نبرد، الگویی روشن برای تحلیلگران و سیاست‌گذاران امنیتی جمهوری اسلامی ارائه می‌دهد: پیروزی در جنگ‌های آینده نه در قدرت خام نظامی، بلکه در توانایی ترکیب و هم‌افزایی فن‌آوری‌های متنوع در قالب یک «اکوسیستم نظامی و استراتژیک» نهفته است. در پرتو همین آگاهی، سردار احمد وحیدی-مشاور فرمانده کل سپاه- در مصاحبه‌ای به همین شکاف تأکید کرد و اظهار داشت: «بیش از نفوذ، فن‌آوری، [مهمترین] عامل کلیدیِ موفقیت اسرائیل در ترور فرماندهان نظامی [و متخصصان هسته‌ای] بوده است.» اگرچه این روایتِ غالب در تهران، مغایر با سنتِ دیرینۀ کوچک‌انگاری دشمنان، صرفه‌جویی در بیان واقعیت و اعترافی دیرهنگام به قدرت و عاملیت رژیم اسرائیل در رخدادهای امنیتی و دگرش‌های منطقه‌ای است؛ اما نباید از یاد برد که این موضوع، به تنهایی نقشی محوری در غافلگیریِ جنگ 12 روزه نداشته است و این جسارت اسرائیل، صرف‌نظر از جنگ‌افزارهای پیشرفتۀ تهاجمی و پدافندی، پیشرفت در حوزه‌های ISR/ SIGINT/ COMINT/ ELINT/ HUMINT/ OSINT و پردازش اطلاعات نظامی، معلول سالها آموزش حرفه‌ای، انضباط سیستمی و ابتکارهای تاکتیکی است. این مزیت در پرتو تعمیق مشکلات داخلی ایران و البته محدودیت‌های نظامیِ آن شامل فقدان نیروی هوایی چابک و خلأ دفاع هواپایه، ناکارآمدی پدافند زمین‌‌پایه، ضعف پدافند غیرعامل، فقدان سامانه‌های هشدار زودهنگام و همچنین پافشاری بر تاکتیک‌های رزمیِ سنتی حتی پس از جنگ (همچون رزمایش اخیر موشکی نیروی دریایی ارتش در 30 مرداد ماه سال جاری) به نقطۀ تکامل رسیده است.

 

سیاسی‌شدن اطلاعات: اگر اطلاعاتی که به مقام‌ها و رهبران می‌رسد از صافیِ ملاحظات سیاسی و جناحی بگذرد و گزارش‌های خام سانسور شوند، به تصمیم‌سازی نامطلوب در حوزۀ امنیت ملی منجر می‌شود. این پدیده زمانی رخ می‌دهد که نخست، میان نهادها و جریان‌های قدرت در خصوص تعریف منافع ملی و تدوین استراتژی امنیت ملی (همچون ظهور مفهوم میدان و دیپلماسی) تعارض جدی وجود داشته باشد. در چنین شرایطی، ممکن است اطلاعات به‌گونه‌ای ارائه شود که منعکس‌کننده ترجیحات سیاسی باشد و الزاماً فرصت‌ها و تهدیدهای واقعیِ کشور را نمایندگی نکند. این یعنی جمع‌آوری، تحلیل و ارائه داده‌های اطلاعاتی به‌جای پیروی از معیارهای حرفه‌ای و بی‌طرفانه، تحت فشار یا هدایت ملاحظات سیاسی و جناحی قرار ‌می‌گیرد، و نهایتاً تصمیم‌سازی امنیت ملی را مختل می‌کند. زمانی که یک خط‌مشی یا شعار کلان (مثلاً حذف اسرائیل از صحنه روزگار و اخراج آمریکا از منطقه) به فرهنگ استراتژیک تبدیل می‌شود، نهادهای امنیتی و نظامی ممکن است به‌طور ناخودآگاه یا آگاهانه اطلاعات و واقعیت‌های محیطی را طوری انتخاب یا تفسیر کنند که با آن سیاست هم‌خوان باشد؛ حتی اگر داده‌ها خلاف آن را نشان دهند. پیامد این جهت‌گیری، با شکاف بین تهدید واقعی و تصویر ذهنی تصمیم‌گیر خود را نشان می‌دهد و واکنش‌ها به تهدید، غیرواقع‌بینانه و دیرهنگام می‌شود. افزون بر آن، به‌جای آنکه اطلاعات به‌طور مستقل ارزیابی شود؛ به ابزاری سیاسی برای تأیید روایت‌های داخلی یا تبلیغات خارجی بدل می‌شود. وضعیتی که از سال 1386، پیامدها و مصادیق آن از سطوح کلان ملی و منطقه‌ای تا سازمان‌های بین‌المللی و ارجاع پروندۀ هسته‌ای ایران به شورای امنیت نمایان شد. این انحراف منابع تحلیلی، چند سال بعد در ماجرای حمله سایبری استاکس‌نت خود را نشان داد؛ زمانی که علائم فنی اختلال در سانتریفیوژها و هشدار کارشناسان مستقل امنیتی، به دلیل حساسیت سیاسی پرونده هسته‌ای جدی گرفته نشد و واکنش با تأخیر و هزینه بالا صورت گرفت.

سیاسی‌شدن اطلاعات حتی در حوزه حفاظت فیزیکی نیز بهای سنگینی داشت. پس از موج ترور دانشمندان هسته‌ای طی سال‌های 1385 تا ۱۳۹۱، هشدارها درباره استمرار این جنبه از تهدید در حاشیه قرار گرفت؛ اما اولویت پایین آن و تمرکز بر جنگ روانی و مناقشه‌های داخلیِ قدرت، پس از چند سال مسیر انفجارهای متعدد در تأسیسات حساس و ترور محسن فخری‌زاده را هموار کرد. این همان شکاف میان تهدید واقعی و تصویر ذهنی استشکافی که در شرایط بحرانی، واکنش را دیرهنگام و غیرمنسجم می‌کند. در همین راستا، وقتی اطلاعات به شکل «جهت‌دار» تولید می‌شود، هماهنگی با نهادهای نظامی دچار اختلال شده و در پی آن، برنامه‌ریزی عملیاتی بر مبنای داده‌های ناقص و اشتباه‌های محاسباتی، با محوریتِ این تفکر مسلط که «دشمن جرأت حمله ندارد»، آسیب‌پذیری اسرائیل را به تار عنکبوت و آرایش تهاجمی دشمن را به جنگ روانی تقلیل می‌دهد. با تقویت این ادراک، نیروهای مسلح برای تهدید واقعی آماده نمی‌شوند، سامانه‌ها و دکترین نظامی با شرایط واقعی و محدودیت‌های میدان نبرد منطبق نمی‌گردد، و این شکاف در شرایط بحرانی (مثل حمله سهمگین اسرائیل) منجر به فاجعۀ شهادت فرماندهان خبره، متخصصان هسته‌ای، نابودی زیرساخت‌های دفاعی و صنعتی، سقوط شهرت بازدارندگی، حباب تصمیم‌گیری و تأخیر در پاسخ منسجم و هماهنگ می‌شود.

اذعان به نقاط ضعف بسیاری از ارزیابی‌های اطلاعاتی گذشته، به معنای کم‌اهمیت جلوه دادن نقش اطلاعات یا انکار سهم آن در امنیت ایران نیست. به عبارت بهتر، اطلاعات برای ارزشمند بودن نیازی به خطاناپذیر بودن ندارند؛ اما باور مقام‌های عالی‌رتبۀ نظامی و اطلاعاتی در مورد ناتوانیِ عملیاتی اسرائیل، و یا محفوظ ماندن منافع اقتصادی و دستاوردهای سیاسی منطقه‌ای، به نادیده گرفتن واقعیت‌های میدانی در سطوح کلان سیاسی منجر شد. پدیده‌ای که پیش از این، مخاطره‌ها و پیامدهای آن را تحت عنوان «تله پلاسیبو» مطرح کرده‌ام. همین درجه از اطمینانِ مقام‌های سیاسی در خصوص دقتِ برآوردها و توانایی مقابله با تهدیدها، به تسویف سیاستگذاری بهینه و البته بالا بردن سطح انتظارات هواداران (در چارچوب وعده انتقام سخت) و خدشه‌دار شدنِ اعتبار بازدارندگی نظامی در زمان وقوع جنگ و بحران انجامید. بررسی بیشتر سوابق اقدام‌های اسرائیل علیه ایران ظرف دو دهۀ گذشته، این پویایی ظریف را روشن می‌کند.

بنابراین تصور رایج در ساختار رسمی مبنی بر این‌که ایران دارای «قدرت کافی در قلمرو بازدارندگی موشکی و پهپادی» است، باعث غفلت از تهدیدهای واقعی، محاسبۀ نادرست از قابلیت‌های تهاجمی اسرائیل و تردید در عزم دولت نتانیاهو برای توسل به حملۀ پیش‌دستانه شد. حمله اسرائیل نشان داد که کنترل و فرماندهی (C2)، پدافند عامل و غیرعامل، سامانه‌های راداری و هشدار سریع، و هماهنگی مورد انتظار بین نهادهای نظامی و امنیتیِ ایران، از کارآمدی لازم در شرایط واقعیِ جنگ برخوردار نبودند. فارغ از آن، ارزیابی‌های اطلاعاتی و محاسباتی از ارادۀ سیاسی اسرائیل در مورد ورود به جنگ مستقیم با ایران به دلیل وسعت اندک جغرافیایی، به‌شدت خوش‌بینانه و اغلب مبتنی بر شعار بود، نه واقعیت‌های میدانی و متکی به اطلاعات دقیق. در نهایت، حمله اسرائیل نشان داد که بدون هم‌راستاسازی ارزیابی‌های اطلاعاتی با واقعیت میدانی و کاهش فاصله میان داده‌های خام و تصمیم عملیاتی، حتی اتکاء به استراتژیِ کمّیِ موشکی و پهپادی نیز قادر به جلوگیری از غافلگیری نظامی نخواهند بود.

 

خلأ اطلاعات استراتژیک: اطلاعات استراتژیک درک جامعی از موقعیت کنونی و آتیِ کشور از جمله وضعیت و قابلیت دقیق رقبا، تهدیدها، روندهای اقتصادی و ژئوپلیتیک، دگرش‌های خاموش امنیتی و ملاحظات سیاسی-اجتماعیِ گسترده‌تر ارائه می‌دهد. اطلاعات استراتژیک داده‌های خام را به بینش‌های معناداری تبدیل می‌کند که می‌توانند برای تصمیم‌گیری آگاهانه و اجرای استراتژی‌های مؤثر مورد استفاده قرار گیرند. درک تلاش رقبا برای ایجاد دالان‌های تجاری و مواصلاتی، تحلیل یک گزارش مرزی، شنود یک مکالمه خارجی، میانجی‌گری دشمنان میان دو کشور همسایه برای تنش‌زدایی، خرید یا فروش یک سامانۀ نظامی، تأسیس یک کارخانه، زمان‌بندی یک رزمایش، رصد انباشت برخی از تجهیزات خاص در یکی از بنادر کشورهای همسایه، چرخشی کوچک در الگوی پروازهای تجاری، افزایش حملۀ سایبری علیه یک سازمان، یا حتی یک توئیت یا خبر رسانه‌ایِ محلی، پس از پردازش، تحلیل و ترکیب با یکدیگر، معنای عملیاتی و فرصت‌طلبیِ استراتژیک پیدا می‌کنند.

فرآیندی که این داده‌های جدا از هم را با ارتباطات منطقی، زمانی، مکانی و رفتاری به یکدیگر متصل می‌کند؛ استفاده از تحلیلگر انسانی و الگوریتم‌های داده‌کاوی برای شناسایی شباهت‌ها یا همزمانی‌ها؛ ساخت گراف شبکه‌ای از افراد، مکان‌ها، وقایع و اشیاء؛ یافتن «گره‌های کلیدی» که چند دادۀ پراکنده را به‌صورت شبکه‌ای به‌هم متصل می‌کنند؛ تحلیل اینکه این ارتباطات چه معنایی در سطح کلان دارند: آیا فقط تصادفی‌اند یا بخشی از یک طرح بزرگ‌تر دشمن محسوب می‌شوند؛ همه در ترسیم نقشه‌ای کلان معنا پیدا می‌کنند. به عبارت دیگر، پردازش دقیق این خبرها، تحرکات و رخدادها، درک رابطۀ میان این متغیرها در کنار یکدیگر و دستیابی به نقطه‌ای مشترک در تصویری جامع و روشن از روندها، کارویژۀ اطلاعات استراتژیک است که در فقدان آن، تهران با اعتماد به پیام دونالد ترامپ و استیو ویتکاف برای ششمین دور مذاکرات در روز یکشنبه 15 ژوئن، در بامداد جمعه (دو روز پیش از آن) با حملۀ ناگهانی اسرائیل غافلگیر شد. اینکه بسیاری از فرماندهان و دانشمندان هسته‌ای در منازل شخصی خود هدف حمله‌های موشکی و پهپادی قرار گرفتند؛ انعکاس همین غفلت و اشتباه محاسباتی است. بی‌توجهی به جنگ نتایج دوم قفقاز و حضور فزاینده اسرائیل در شمال و جنوب کشور، در همین راستا قابل ارزیابی است. بر همین اساس، اگر تمرکز بر داده‌های منفصل پس از عبور از مرحله تحلیلِ پیوند شبکه‌ای، به یک نقشه تهدید منسجم تبدیل می‌شد؛ تهران می‌توانست با ترسیم الگوی تعدیل تهدیدها و حساسیت مضاعف نسبت به دارایی‌های انسانی و تجهیزاتی و همچنین اعلام آماده‌باش سراسری و به‌موقع، آسیب‌پذیریِ ناشی از غافلگیری (حداقل در حوزۀ حفاظت از فرماندهان و شخصیت‌ها) را کاهش دهد.

البته ابعاد چنین غفلتی، تاریخ دیرینه‌ای دارد. به عنوان مثال، پیش از آغاز جنگ ایران و عراق، داده‌های هشداردهندۀ متعددی از افزایش اعلام نارضایتی مقام‌های عراقی در خصوص بازنگری یا ابطال قرارداد الجزایر، افزایش خریدهای نظامی ارتش بعثی، جابه‌جایی یگان‌ها در نزدیکیِ مرزها و همچنین افزایش پروازهای شناسایی عراق به‌دست ایران رسیده بود. با این‌حال، گزارش‌های ارتش به‌عنوان «بزرگ‌نمایی تهدید» یا حتی «مانور برای بازگشت به قدرت» تلقی می‌شد و بخشی از ساختار تصمیم‌گیری در تهران، تحت تأثیر نگاهی انقلابی و باور غالبِ برخی از نخبگان قرار داشت که «صدام جرأت حمله ندارد» و یا «شیعیان عراق با شروع جنگ علیه او قیام خواهند کرد». شش سال بعد، در عملیات کربلای ۴، اطلاعات درز کرده به دشمن و نشانه‌های پیش‌دستی عراق در آماده‌سازی دفاعی، باز هم فیلتر و با اصرار بر ضررت عملیات، پیامدهای خطاها نادیده گرفته شد. در نتیجه، فقدان تحلیل شبکه‌ای از داده‌های پراکنده و عدم کشف گره‌های کلیدی در جریان اطلاعات، به شکست سنگین این عملیات انجامید. در دهه‌های 1380 تا 1390، ضعف در پردازش مؤثر داده‌ها و ناتوانی در تبدیل آن، به لو رفتن پروژۀ آماد، تأسیسات مخفی هسته‌ای و امنیتی‌شدن همۀ مناسبات ایران دامن زد. اطلاعات مربوط به سطح حساسیت جامعه بین‌الملل نسبت به فعالیت‌های هسته‌ای ایران بارها توسط وزارت خارجه و برخی نخبگان منتقل شد. اما بخشی از حاکمیت این هشدارها را «تأثیرپذیری از غرب» یا «رویکرد سازش‌کارانه» تلقی کرد. در مقابل، تهدیدها کوچک جلوه داده شدند و فضای رسانه‌ای داخلی را شعار «غرب هیچ کاری نمی‌تواند بکند» در دست گرفت.

اما عصر جدیدِ ضعف اطلاعات استراتژیک ایران در مسائل منطقه‌ای، به طور جدی از زمان انتخابات 1388 (2009)، انتخابات بحث‌برانگیز عراق در سال 2010 و فشار تهران برای تثبیت مجدد نوری مالکی به نخست‌وزیری، تشدید جنگ داخلی سوریه در سال 2011 و ورود ایران به این میدان، افزایش احتمال حمله آمریکا و اسرائیل در سال 2012، ظهور داعش در سال 2014 و رابطۀ همین محرک‌ها با سیاست نرمش قهرمامانه و توافق هسته‌ای در سال 2015 نمایان شد. در ادامۀ همین روند، گرایش آشکار کردستان عراق به اسرائیل (از مبدأ دهوک و دریافت کمک‌های امدادی اسرائیل در پوشش همکاری آژانس کانادایی ONEXONE) و وقوع انقلاب تشرین در مناطق شیعه‌نشین عراق (اکتبر 2019) پس از شکست داعش، و حتی اعلام آشکار مواضع ضد ایرانی برخی از جریان‌های شیعیِ عراقی نظیر مقتدی صدر در فاصله گرفتن از ایران، هیچگاه مثلاً در پیوند با «قانون سزار» آمریکا (دسامبر 2019) در سوریه، ترور سرلشکر سلیمانی در سال 2020 و رویگردانی تدریجیِ دمشق از تهران از سال 2021 به دلیل فشار و نفوذ مسکو در هماهنگی‌های امنیتی با تل‌آویو، به درستی مورد پردازش قرار نگرفت تا بلافاصله پس از پیروزی مقطعیِ نظامی در سطح استراتژی (همچون شکست داعش در این دو کشور و تقویت حکومت مرکزی آنها)، بتواند به دستاوردهای اقتصادی و سیاسی و تعدیل استراتژی کلان (همچون اِعمال سیاست دفع شر در قبال آمریکا و اروپا و طرح احداث یک خط لوله گاز ایران به مدیترانه) ترجمه شود؛ قبل از آنکه عراق و سوریه با تلاش و فشار رقبای منطقه‌ای از محور مقاومت خارج شوند.

کارشناسان بارها درباره محدودیت‌های قدرت گروه‌های متحد ایران (مثلاً در سوریه یا لبنان) در مقابل اسرائیل هشدار داده‌ بودند. اما گاهی این هشدارها در سطح سیاسی به‌عنوان «کم‌ارزش کردن جایگاه محور مقاومت» با صفت‌هایی چون «بی‌بصیرت» کنار گذاشته شد و بدون پردازش و پیوند شبکه‌ای، معنای عملیاتی خود را از دست دادند. در همین راستا، اگر الگوهای رفتار نظامی و دکترین‌های امنیتی اسرائیل از دهه‌های گذشته (همچون دکترین بگین و جنگ پیش‌دستانه)، درس‌های ناشی از گزارش کمیته وینوگراد پس از جنگ 2006 اسرائیل و حزب‌الله، دکترین ضاحیه و استراتژی‌های امنیتی جدیدتر این رژیم به‌ویژه از زمان روی کار آمدن نفتالی بنت به بعد (نظیر استراتژی اختاپوس، مابام، هزار ضربۀ چاقو، توافق ابراهیم و غیره) با ملاحظاتِ حاکم بر اطلاعات استراتژیک مورد پذیرش و پردازش دقیق قرار می‌گرفت؛ هیچگاه تهران به صراحت و از همان ابتدا، از حمله هفت اکتبر حماس (با فرضیۀ پروژه‌ای اسرائیلی) حمایت نمی‌کرد و با دوراندیشی، مانع از ورود حزب‌الله به جنگ با اسرائیل می‌شد. چرا که اساساً منطق استراتژیک تشکیل محور مقاومت، دور کردن جنگ و تهدید از مرزهای رسمی ایران بود؛ حال آنکه اسرائیل توانست نیروهای نیابتی را به پاشنۀ آشیل تهران و سکوی حمله به ایران تبدیل کند. در نتیجه، خلأ اطلاعات استراتژیک در تهران، به «معضل اثر مهمانی شبانه» و افزایش احتمال حمله منجر شد.

 

عدم تناسب اهداف و منابع: «استراتژی کلان ایران» طی چهار دهه گذشته، به‌ویژه پس از انقلاب، به صورت تهاجمی بر دو محور ایدئولوژیک و ژئوپلیتیک بنا شده است: نابودی اسرائیل (به‌عنوان دشمن ایدئولوژیک و متحد اصلی آمریکا در منطقه) و اخراج آمریکا از خاورمیانه (به‌عنوان قدرت مداخله‌گر و تهدید مستقیم امنیت ملی ایران). این دو هدف عملاً تهاجمی و به معنی چالش‌گری مستقیم با دو قدرت هسته‌ای در محیط پیرامونی است. در مقابل، قابلیت‌های نظامی و اقتصادی ایران محدود است و «دکترین نظامی» آن بیشتر ماهیتی تدافعی، بازدارنده و نامتقارن دارد. برای جبران کمبودها و تعدیل ضعف‌های نظامی-اقتصادی، سال‌ها اتکاء به بومی‌سازیِ صنعت موشکی و پهپادی و تسلیح شبکه نیروهای نیابتی (حزب‌الله، حوثی‌ها، گروه‌های مقاومت عراقی) در نبود امکان ایجاد یک ارتش کلاسیک، نتوانست اهدافِ استراتژی کلان را پشتیبانی کند. پرهیز از ورود به جنگ تمام‌عیار مستقیم با آمریکا و اسرائیل، حتی با وجود خسارت‌های ناشی از تداوم استراتژی مابام، کاربرد دفاعِ پیشرو در منطقه خاکستری به جای انتخاب جنگ در مرزهای رسمی، اعترافی آشکار به قدرت فزایندۀ دشمنان در ابعاد نظامی، اطلاعاتی و اقتصادی بود. تناقض نیز همین‌جا شکل گرفت: استراتژی کلان ایران تهاجمی و نیازمند اقدام‌های پرریسک است که مستقیماً منافع و امنیت قدرت‌های هسته‌ای را تهدید می‌کند؛ اما استراتژی نظامی ایران، بر حفظ وضع موجود و پرهیز از درگیری مستقیم طراحی شده است. همین تناقضِ آشکار باعث افزایش هزینۀ امنیت، قرار گرفتن ایران در محور شرارت، شناسایی آن به عنوان تهدیدی وجودی و ایجاد «شکاف اعتبار» در کارآمدیِ بازدارندگی ایران شده است.

وقتی استراتژی کلان (مثل نابودی اسرائیل و حمله به منافع آمریکا) در دکترین نظامی تعبیه می‌شود، ولی ابزارها و تاکتیک‌ها برای تحقق آن از کفایت و تناسب لازم برخوردار نیست، اعتبار مقاومت با توسل به استراتژیِ موازنۀ تهدید سقوط می‌کند. این وضعیت در پرتو تعمیق وادارندگی (یعنی تحمیل تحریم‌ها و فشار فزایندۀ رژیم‌های امنیتیِ بین‌المللی)، رقبای ایران را به تدریج جسورتر کرد. دوم، انگیزۀ تحریک رقبا به موازنه‌سازی و همکاری اعراب با آمریکا و اسرائیل شدیدتر شد. همان‌طور که جان میرشایمر می‌گوید «هر کشوری که تهدید وجودی علیه یک قدرت بزرگ ایجاد کند، باید انتظار ائتلاف‌های ضد خود را داشته باشد». این تناقض باعث شد ایران همزمان تهدید وجودیِ بزرگ معرفی شود، ولی ابزار کافی برای مقابله با ائتلافِ حاصل را نداشته باشد. سوم، فشار منابع استراتژی کلان، (نظیر درگیری نیابتی با آمریکا و اسرائیل، تحمیل تحریم‌های اقتصادی، فشار دیپلماتیک و انزوا، عملیات خرابکارانه و تقویت حضور نظامی در محیط پیرامون ایران) استراتژی نظامی را با پیامدهای بحران منابع (همچون سقوط اقتصاد ملی، کاهش کیفیت زیست اجتماعی و عدم امکان دسترسی به فن‌آوری نظامی) درگیر کرد. تداوم این چرخه نیز، باعث تورم فزاینده، سقوط ارزش ریال، ناآرامی‌های اجتماعی، خروج نخبگان از کشور و تضعیف استراتژی بومی‌سازی و خودکفایی نظامی گردید. در نهایت، شکست ادراکی است. بدین معنی که ایران به قصد امنیت بلندمدت، اهداف کلان خود را به صورت تهاجمی تعریف نمود، ولی به‌دلیل ناتوانی نسبی در تحقق آن‌ها، در معرض اقدام پیش‌دستانه قرار گرفت؛ بدون آن‌که واقعاً به اهداف خود برسد.

از این منظر، تا زمانی که ایران به اهداف تهاجمی در استراتژی کلان خود پایبند است و نمی‌تواند منابع نظامی و اقتصادیِ متناسب با آن اهداف آرمانی را تأمین کند، با ریسک حملۀ دشمنان خود مواجه می‌شود. حملۀ اسرائیل و آمریکا نشان داد که ابزارها و اهداف ایران در وضعیت موازنه قرار نداشته‌اند. بر این اساس، تهران یا باید اهداف مندرج در استراتژی کلان خود را تعدیل کند تا با قابلیت‌های نظامی و منابع ملی‌اش هم‌خوانی داشته باشد؛ یا باید ظرفیت دفاعی خود را به سرعت تقویت کند و در مقابل اسرائیل، دست به حملۀ پیش‌دستانه بزند و ریسک پیامدهای آن را بپذیرد. موضوعی که با وجود حمایت گسترده غرب، همراهیِ برخی کشورهای همسایه با اسرائیل و فشار تحریم‌های گسترده اقتصادی، خود باعث واکنش شدید ائتلاف غربی، کسری بودجه و ناآرامی داخلی می‌شود. آگاهی دیرهنگان در خصوص عدم امکان تحقق دو گزینۀ نخست، جمهوری اسلامی را به مسیر سوم، که غافلگیری و ناتوانی در مقابل حملۀ پیش‌دستانه دشمن بود، سوق داد.

 

بی‌اعتنایی به علوم اجتماعی: وقتی صحبت از علوم اجتماعی می‌کنیم، مقصود توجه به رشته‌های علوم سیاسی و روابط بین‌الملل در پرتو درک رفتار دولت‌ها، ائتلاف‌ها، ماهیت جنگ و صلح، افکار عمومی بین‌المللی و فهم عناصر قدرت ملی در هر دو بعد نرم‌افزاری و سخت‌افزاری است. روان‌شناسی اجتماعی به شناخت ادراکات جمعی و خطرهای سوءبرداشت، الگوهای ذهنی و رفتاری رقبا، ترس‌ها و امیدها و جنگ روانی می‌پردازد. اقتصاد سیاسی، هماهنگی هزینه‌های نظامی با ظرفیت مادیِ کشور و فهم تاب‌آوری جامعه در برابر تحریم و جنگ را می‌سنجد و جامعه‌شناسی سیاسی، با تحلیل متغیرهایی چون هویت، مذهب، طبقه و بافت سیاسی و تأثیر آنها با در آمادگی و ظرفیت بسیج اجتماعی به منظور دفاع ملی از میهن و سرزمین را به بحث وارد می‌کند. به‌همین جهت، علوم اجتماعی در حوزه دفاع و امنیت فقط «دانش نظری» نیست؛ بلکه ابزاری برای درک موقعیت و ظرفیت واقعی کشور، جایگاه و الگوی ذهنی-رفتاری دشمن، جامعه جهانی، افکار عمومی و پویایی‌های سیاسیاجتماعیِ قدرت است که اگر نادیده گرفته شود، استراتژی نظامی و بازدارندگی به‌شدت ناقص و آسیب‌پذیر خواهند شد. کم‌توجهی به علوم اجتماعی در جمهوری اسلامی باعث شد به روایت‌سازی اسرائیل در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی پاسخی متقارن داده نشود؛ الگوهای تصمیم‌گیری امنیتی اسرائیل (که بسیار به علوم رفتاری و تحلیل ریسک متکی است) درست شناسایی نشود و شکاف میان جامعه، حکومت و نیروهای مسلح (در سایۀ اعتراض‌های 1388 تا 1401) نیز به موقع ترمیم نگردد. موضوعی که با تعییر روایت استراتژیک ملی و فرسایش بازدارندگی اجتماعی، نهایتاً در قهر عمومی و افزایش ظرفیت جاسوسی برای اسرائیل خود را نشان داد و در نتیجه، پایداری و مقاومت درونی در برابر شوک حمله پایین آمد. از طرفی، اینکه دولت نتانیاهو، با وجود توانمندیِ ارتش آن، حملۀ گسترده به زیرساخت‌های حیاتی و انرژی ِ ایران (شامل نیروگاه‌ها، پالایشگاه و صنایع مادر) را از اهداف مأموریت در جنگ اخیر خارج کرد؛ فراتر از نگرانی در خصوص قدرت تلافی‌جویی موشکی ایران (همچون حمله به پالایشگاه حیفا)، باید در پیوند با سیاست دیرینۀ این رژیم در خصوص ضرورت جذب افکار عمومیِ ایرانیان دیده شود. به‌همین دلیل گفته می‌شود علوم اجتماعی پایه‌های اطلاعات استراتژیک را تشکیل می‌دهند تا تهدیدها به‌طور واقعی دیده شوند و زنگ هشدار به موقع به صدا درآید.

یکی دیگر از پیامدهای بی‌اعتناییِ نهادهای تصمیم‌گیر به علوم اجتماعی، نگاه به روابط بین‌الملل از منظر معارف اسلامی و تقلیل جنگ به از پیدیه‌ای استراتژیک به امری الهیاتی-آسمانی است. همین نگاه مسلط باعث شد تا سالها تأثیر جریان‌های سیاسی ضد ایرانی در واشنگتن، قدرت نظامی اسرائیل با آمار و ارقام و تحلیل‌های میلیتاریسی، لابی قدرتمند اسرائیل در غرب و منافع مشترک کشورهای عربی و اسرائیل در حمایت از حضور نظامی آمریکا در منطقه در پیوند با تضعیف ایران، موضوعی کم اهمیت دیده شود و نخبگان سیاسیِ جمهوری اسلامی با نگاهی تک‌ساحتی، قدرت و عاملیتِ اسرائیل را با شاخص و معیار اندازۀ جغرافیایی، فقدان عمق استراتژیک و پدیده‌ای مستقل از غرب تحلیل کنند. نتیجه این شد که درک درستی از محاسبه‌ی هزینهفایده اسرائیل شکل نگرفت و اصول واقع‌گرایانه مانند «ارزیابی موازنه قدرت» و «قابلیت‌های بالفعل رقیب» کنار گذاشته شد. همین شکاف نظری سبب شد غافلگیری استراتژیک نه یک حادثه، بلکه در قامت یک محصول ساختاری و پیامد سوگیری‌های شناختی خودنمایی کند.

در مجموع، وقتی پیش‌فرض‌های سیاسی، برداشتِ تصمیم‌گیر را «محدود» می‌کند، این دقیقاً همان جایی است که «علوم اجتماعی و استراتژیک» باید عمل کند: تبدیل اهداف سیاسی به معیارهای سنجش‌پذیرِ موفقیت/شکست، تعریف مسیرهای بدیل، و ایجاد سازوکار بازنگری مستمر. در فقدان چنین چارچوب و سازوکاری، شکاف «هدفمنبع» پنهان می‌ماند؛ تصمیم‌گیر «شدت عمل» را با «تناسب ابزار» اشتباه می‌گیرد و بستر آماده‌ای برای غافلگیری فراهم می‌شود. این یعنی اگر چرخۀ «مشاهدهجهت‌یابی-تصمیماقدام» (OODA) صرفاً فنی دیده شود و پیوستِ اقتصادی، اطلاعاتی، استراتژیک، اجتماعی و روانی نداشته باشد؛ ایران دائم در تلۀ ورود به جنگ‌هایی قرا می‌گیرد که دشمنان آن می‌خواهند در آن شرکت کند.


نویسنده

مسعود رضائی

مسعود رضائی، پژوهشگر ارشد مهمان مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه در گروه بررسی ملاحظات  استراتژیک چین در خاورمیانه می باشد. وی دانش‌آموخته مقطع دکتری در رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم تحقیقات تهران (اصفهان) می‌باشد. حوزه مطالعاتی نامبرده چین و خاورمیانه، بازدارندگی و راهبرد دفاعی ایران است.


1.دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
2.پیام هایی که حاوی تهمت یا بی احترامی به اشخاص باشد منتشر نخواهد شد
3.پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد