ایران در لحظه تصمیم تاریخی

نوع مطلب: مقاله

مسعود رضائی؛ پژوهشگر ارشد مهمان

جمهوری اسلامی ظرف کمتر از دو سال گذشته، دو متحد دولتی (سوریه و ونزوئلا) و دو متحد غیردولتی خود (حماس و حزب‌الله) را از دست داده است. از این منظر، ایران در مقطعی بسیار حساس از تاریخ قرار گرفته است که بیش از آنکه یادآور آستانۀ یک تقابل بزرگ باشد، به لحظه‌ای شبیه است که پیش‌تر سوریه، ونزوئلا و حتی اوکراین تجربه می‌کنند: لحظه‌ای که یک کشور، به‌تدریج، از «مسئله‌ای باز با ظرفیت چانه‌زنی» به «موضوعی قابل مدیریت توسط دیگران» تبدیل می‌شود. تحولات اخیر در نظام بین‌المللاز رفتار ایالات متحده در قبال دولت مادورو تا سکوت حساب‌شدۀ روسیه و چین در بزنگاه‌های امنیتینشان می‌دهد که خطر اصلی برای ایران نه الزاماً یک حملۀ نظامی مستقیم، بلکه لغزش فوری به موقعیتی است که طی آن تصمیم‌ها نه در تهران، بلکه دربارۀ تهران گرفته می‌شوند.

در چنین شرایطی، پرسش محوری این نیست که ایران چگونه باید مقاومت کند یا چگونه سطح تقابل را افزایش دهد. مسئلۀ اصلی این است که چگونه می‌توان از تبدیل‌شدنِ ایران به یک «پروندۀ قابل معامله» جلوگیری کرد. پاسخ به این پرسش، پیش از هر چیز، مستلزم تشخیص درست ماهیت تهدید و تحلیل وضعیت کنونی کشور بر اساس واقعیت‌های میدانی است.

برخلاف روایت‌های رایج، تهدید اصلی امروز ایران تنها یک سناریوی کلاسیک جنگ تمام‌عیار نیست. آنچه ایرانِ امروز را آسیب‌پذیر کرده، ترکیبی از فرسایش اقتصادی و اجتماعی داخلی، کاهش ظرفیت تصمیم‌گیری استراتژیک، و افزایش توان دشمنان آن در قلمرو غافلگیری است؛ عاملی که در پرونده‌های یک سال اخیر در نقاط مختلف جهان خود را نشان داده است. این وضعیت با یک سوءبرداشت خطرناک تشدید می‌شود: تصور اینکه سکوت روسیه و چین می‌تواند در لحظۀ بحران به حمایت معنادار تبدیل شود. در واقع، این سکوت بیش از آنکه نشانۀ هم‌سویی باشد، بیانگر نوعی بی‌تعهدی محاسبه‌شده است که ایران را نه به‌عنوان شریک امنیتی، که به‌مثابه اهرمی در معادلات بزرگ‌تر می‌بیند.

این ترکیب، الگویی آشنا را شکل می‌دهد: فشارهایی که نه با یک ضربۀ ناگهانی، بلکه از طریق تنظیم تدریجی رفتار، محدودکردن گزینه‌ها و افزایش هزینۀ مقاومت به نتیجه می‌رسند. در چنین الگویی، اولین خطای استراتژیک، تداوم توهم توازن تهدید از طریق موشک و امکان توازن قدرت از طریق اتکا به شرق است. تجربۀ سال‌های اخیر به‌روشنی نشان داد که نه مسکو در لحظه‌های پرهزینه وارد می‌شود و نه پکن حاضر است برای امنیت بازیگران انقلابی ریسک کند. هر دو قدرت، روابط خود با ایران را در چارچوب معامله‌پذیری و انعطاف تاکتیکی در سطح کلان سیاست بین‌الملل تعریف کرده‌اند، نه تعهد استراتژیک. از این‌رو، بازتنظیم سیاست خارجی ایران نه به‌معنای چرخش به غرب، بلکه به‌معنای کاهش وابستگی استراتژیک به هر بلوک قدرت است. سرمایه‌گذاری حیاتی بر تضمین‌های نانوشتهصرف‌نظر از مبدأ آن‌هادر جهانی که منطق آن بیش از پیش معامله‌محور شده، هزینه‌ای است که ایران دیگر توان پرداختش را ندارد.

در کنار این بازتعریف بیرونی، مسئلۀ تعیین‌کننده‌تر در داخل کشور قرار دارد. در نظم جدید جهانی، هیچ کشوری با جبهۀ داخلی فرسوده و اِعمال قدرت متمرکز نمی‌تواند بازیگر مستقل باقی بماند. بحران اقتصادی، کاهش سرمایۀ اجتماعی و تعمیق شکاف دولتجامعه که پیش از این پیامدهای آن در مفهوم «بحران تغییر روایت استراتژیک ملی» و «تراژدی بازدارندگی اجتماعی» هشدار داده شد، مستقیماً به آسیب‌پذیری امنیتی و سقوط ترجمه می‌شوند. امنیت دیگر صرفاً محصول توان نظامی نیست؛ بلکه بازتابی از ظرفیت حکمرانی، ثبات اقتصادی و حداقلی از رضایت اجتماعی است. در این چارچوب، اولویت‌بخشی بی‌قیدوشرط به ترمیم جبهۀ داخلی نه یک انتخاب از سر اضطرار، بلکه یک ضرورت استراتژیک است. تعلیق و حتی تعطیلیِ پروژه‌های پرهزینۀ برون‌مرزی، تمرکز واقعی بر مهار تورم و کاهش نااطمینانی معیشتی، و همچنین ارسال سیگنال‌های ملموس به جامعهنه صرفاً تبلیغاتیدربارۀ تقدم بقا، ثبات و رفاه نسبی بر پرستیژ منطقه‌ای، می‌تواند بخشی از این بازسازی باشد.

هم‌زمان، ایران نیازمند بازتعریف مفهوم بازدارندگی است. تجربۀ غافلگیری‌های متعدد در مقابل اسرائیل نشان داده است که بازدارندگی بیش از حد نمادین، در لحظۀ بحران کارایی خود را از دست می‌دهد. بازدارندگی مؤثر نه لزوماً پرصداست و نه مبتنی بر نمایش مداوم قدرت؛ بلکه بر ابهام، غیرقابل‌پیش‌بینی‌بودن و افزایش هزینۀ محاسباتی طرف مقابل استوار است. هدف، ایجاد هراس نیست، بلکه گران‌کردن تصمیم حمله بدون عبور از آستانه‌ای است که خود به تشدید فوری منجر شود. از آنجا که حملۀ دوبارۀ اسرائیل به ایران در آینده‌ای نزدیک بسیار جدی و محتمل است؛ تهران باید درس‌های تلخ غافلگیری جنگ 12 روزه در ابعاد جدید و ناشناخته آن (نظیر احتمال غافلگیری با یک حمله بیولوژیک) را مطمح‌نظر قرار دهد. در این چارچوب، حمله بیولوژیک نه هدف نهایی، بلکه ابزار شکل‌دهیِ میدان پیش از حمله هوایی یا کماندویی است؛ ابزاری که به کاهش عدم‌قطعیت و افزایش اثربخشی ضربه اصلی کمک می‌کند.

بااین‌حال، شاید حیاتی‌ترین اولویت ایران، جلوگیری از امنیتی‌تر ‌شدن کامل پروندۀ خود باشد. لحظه‌ای که یک کشور از مسئله‌ای امنیتی به یک پروندۀ صرفاً مزاحم منطقه‌ای و زائد تبدیل می‌شود، نقطه‌ای است که طی آن دیگر مذاکره‌ای با آن صورت نمی‌پذیرد، بلکه دربارۀ آن تصمیم گرفته می‌شود. رفع جامع تنگناهای داخلی، پرهیز از هم‌زمان‌سازی بحران‌ها و باز نگه‌داشتن حداقل کانال‌های دیپلماتیکدر قالب یک استراتژی دفع شر با دولت ترامپراهکارهایی فوری برای جلوگیری از لغزش خطرناک به سمت توافق قدرت‌های بزرگ قلمداد می‌شوند.

ایران تا این لحظه هنوز به یک «پروندۀ بسته‌شده» تبدیل نشده است، اما پنجرۀ تصمیم‌گیری در حال تنگ‌شدن است. در جهانی که سکوت قدرت‌ها الزاماً به‌معنای بی‌طرفی نیست؛ پافشاری بر فرهنگ استراتژیک تاریخ گذشته، تسویف سیاستگذاری و تأخیر در اتخاذ تصمیم فوری، خود نوعی خودزنی محسوب می‌شود. اگر جمهوری اسلامی می‌خواهد همچنان به عنوان بازیگر باقی بماند، نه موضوع معامله، ناگزیر است با عبور از تله پلاسیبو و درک واقعی چالش‌های داخلی و خارجی، در کوتاه‌مدت منطق بقا را بر منطق تقابل، و عقلانیت استراتژیک را بر آرمان‌های انقلاب ترجیح دهد.

جهان امروز نه به‌سوی حکمرانی قواعد، بلکه بار دیگر به‌سوی ظهور مجدد منطق امپراتوری‌ها و رقابت قدرت‌های بزرگ در حرکت است. در این نظم، بازیگران اصلی نه به دنبال حل مسائل، بلکه به دنبال مدیریت فضاها، کنترل حاشیه‌ها و تثبیت حوزه‌های نفوذ هستند. کشورهایی که در این میان نتوانند خود را به‌عنوان یک بازیگر باثبات، قابل پیش‌بینی و پرهزینه برای بلعیدن تعریف کنند، به‌سرعت از «کنشگر» به «عرصۀ کنش دیگران» تنزل می‌یابند. از این منظر، خطر اصلی برای کشورهایی مانند ایران علاوه بر اشغال نظامی کلاسیک و فروپاشی ناگهانی نظام سیاسی، فرسایش تدریجی حاکمیت در حاشیۀ رقابت امپراتوری‌ها است؛ وضعیتی که در آن، قدرت‌های بزرگ بدون نیاز به مداخلۀ مستقیم و طولانی، مسیرهای اقتصادی، امنیتی و سیاسی یک کشور را به‌گونه‌ای تنظیم می‌کنند که گزینه‌های مستقل آن به حداقل برسد. این همان وضعیتی است که رابرت کاپلان آن را «بی‌اهمیت‌شدن استراتژیک در عین باقی‌ماندن جغرافیایی» می‌داند. در چنین جهانی، ایران اگر نتواند منطق بقای خود را با این واقعیت جدید تطبیق دهد، در معرض تهدیدی شبیه دوره جنگ جهانی دوم قرار می‌گیرد که به یکی از «فضاهای قابل مدیریت» در رقابت آمریکا، چین و روسیه تبدیل شود؛ نه متحد واقعی، نه دشمن تعیین‌کننده، بلکه متغیری که می‌توان درباره‌اش معامله کرد.

در عصر بازگشت امپراتوری‌ها، بقا پیش‌شرط همه‌چیز است؛ نه شعار، نه نمایش قدرت تک‌بعدی، و نه اتکای احساسی به بلوک‌ها جای آن را می‌گیرد. اگر جمهوری اسلامی نتواند هم‌زمان مشروعیت داخلی‌اش را ترمیم کند و قادر نباشد عمق استراتژیک خود را بر آزادی و رفاه مردم ایران بنا کند؛ ایرانیان در سال 1405، ایران متفاوتی را تجربه خواهند کرد.


نویسنده

مسعود رضائی

مسعود رضائی، پژوهشگر ارشد مهمان مرکز پژوهش های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه در گروه بررسی ملاحظات  استراتژیک چین در خاورمیانه می باشد. وی دانش‌آموخته مقطع دکتری در رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم تحقیقات تهران (اصفهان) می‌باشد. حوزه مطالعاتی نامبرده چین و خاورمیانه، بازدارندگی و راهبرد دفاعی ایران است.


1.دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد
2.پیام هایی که حاوی تهمت یا بی احترامی به اشخاص باشد منتشر نخواهد شد
3.پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد